تبليغاتX
سفر به انتهای شب
عزادار و امیدوار

(گزارش به دوستان)

1)کار از این حرف ها گذشته که کسی بخواهد به کسی چیزی را ثابت کند. به گمانم مهمترین کاری که هر کس می تواند در این روزها انجام بدهد تجربه کردن است. تجربه (دست کم در معنایی که دیوئی برایش در نظر می گیرد) حاوی اندیشه است و این امکان را هم به تجریه گر می دهد که به درکی زیباشناسانه برسد. پیش از این از تجربه ی حضور در میان مردم نوشته ام و نمی خواهم تکرارش کنم. صرفا می خواهم بر این نکته تاکید کنم که خود تجربه، اگر تجربه ی کاملی باشد کافی است و لازم نیست یک نقشه یا تئوری از پیش تبیین شده پشتش باشد تا معنی دار یا لذت بخش باشد. مثل وقتی که ناگهان نگاهت می افتد به رفیقی که سالها ندیده ای و موجی از خاطرات و امیدها و دردهای گذشته در یک لحظه رویت آوار می شود. فشردگی این لحظه هم حاوی اندیشه است و هم امکان رسیدن به ارگ.اسمی زیباشناسانه را به مخاطبش می دهد. آنچه داریم از سر میگذرانیم یک تجربه ی منحصر بفرد است و بدسلیقه گی است که کسی بخواهد با معیارهای کهنه و بیریختی که دم دستش دارد خودش را از آن محروم کند. نمی گویم نفهمی است. می گویم بدسلیقگی است که دومی اولی را هم در خودش دارد.

2) بدون شک ما عزاداریم. اینهمه آدمهای نازنینی و باشعوری که با چماق بیشعورترین و عوضی ترین موجودات دوپای کرده ی زمین کشته شدند خودش می تواند لباس عزا را بر تن مان ابدی کند. چه رسد به اینکه هر روز ببینیم و بشنویم که قرار است چه تعداد دیگر ببرند و چه تعداد دیگر بکشند و اسیر کنند و شکنجه بدهند و الخ. این می توانست از پا بیندازدمان. اما ببینید که نه تنها اینطور نشده که این عزاداری با امید نسبت مستقیم پیدا کرده است. چنانچه گویی هرچه عزادارتر می شویم امیدمان بیشتر می شود. حالا دیگر این ترکیب عزاداری و امیدواری چنان نیرو گرفته که می تواند نقش ایدئولوژی و شریعت را بازی کند و آدمها را وادار کند که خلاف غریزه ی بقایشان عمل کنند. سدعلی و حشرات پیرامونش متوجه این موضوع نبوده و نیستند و نمی فهمند که اگر قرار بود عزادار کردن مردم امیدشان را بکشد باید تاکنون چنین شده بود. 

3) حالا دیگر روشن است که برخلاف همه ی ترس های ما جنگ موجود جنگ میان مذهبی ها و غیرمذهبی ها نیست. آنچنان هم که پیش بینی می کردیم جنگ به جنگ میان طرفداران حکومت مذهبی و سکولارها تبدیل نشد. به گمان من جنگی که در آن هستیم ابعاد متنوع و تا حدودی ناشناخته ای دارد. اما بر یکی از بعدهای برجسته اش می توان انگشت گذاشت. حنگ میان گفتمان نرینه سالار و گفتمان غیر نرینه سالار. شواهد برای این ادعا بسیار است. علاوه بر ادبیاتی که سگ های سدعلی بکار می برند و آدمها را را روسپی و قرتی و تیتیش خطاب می کنند و علاوه بر گفتمان مبتنی بر ناموسی که بر این جانوران مسلط است و حتی علاوه بر رفتار وحشیانه شان با زنان می توان به نمونه ی مجید توکلی و واکنش آدمها در برابرش اشاره کرد. از طرفی بسیار دیده ام موجودات غیرمذهبی ای را که تنها دلیل شان برای دفاع از این جانوران ترس شان از رواج بی ناموسی است. جمهوری اسلامی دیگر با خیال راحت می تواند اسمش را جمهوری نرینه محور بگذارد. آدم معتقد به اسلام "فحش ناموس" به مخالفینش نمی دهد اما دیده ایم که چطور از دهانهای کف کرده سگهای نگهبان آلت بزرگ، فحش های سک.سیست. فوران می کند. با چه حسرتی و با چه حقارتی.

4) لاید شما هم با این پرسش مواجه شده اید که در شرایط کنونی که جنبش رهبری مشخصی ندارد چطور می توان جنبش را پیش برد. سئوال رایج دیگر این است که بعدها چه خواهد شد. وقتی که قرار است تکلیف روشن شود چه کسی می تواند بعنوان نماینده جنبش تصمیم گیری کند. طرح این سئوال به آن معنی است که پرسشگر هنوز متوجه خصلت ارگانیک این جنبش نشده و نمی داند اگر جنبش به رهبر نیاز پیدا کند تولیدش می کند.همانطور که روشهای دیگرش برای بقا را تولید کرده. اغلب تصمیم های فردی ای که تگ تک اعضای جنبش می گیرند به جرکتی جمعی و یکپارچه منتهی می شود. بارها برای من پیش آمده شعاری را که در دلم بوده  و حتی با کسی مطرحش نکرده ام در تظاهرات بعدی شنیده ام یا شبی که حس کردم وقت رفتن به پشت بام است با همصداهای دیگری مواجه شده ام. عجیب ترینش وقتی بود که یک شب حس کردم امشب باید به پشت بام بروم و فقط مرگ بر خامنه ای بگویم و دیدم که دست کم بیست سی نفر دیگر در کوچه ی نسبتا کم جمعیت ما دچار چنین حسی شده اند. تنها یک موجود باخصوصیات ارگانیک است که به چنین نتیجه ای می رسد. بنابراین نگرانی از فقدان رهبر یا توصیه های مکانیکی امثال سازگارا و مخملباف ( تاکتیک هایی که معرفی می کنند و معمولا هم اجرا نمی شود) صرفا نشان دهنده ی بی توجهی به این موضوع است. یک ارگان زنده خودش آنچه را که برای بقایش لازم است انجام می دهد.

5) هرچه می گذارد نگاه مردم به خارج از مرزها بیتفاوت تر می شود. نظرم به آدمهای خارج نشین همراه با جنبش نیست. منظورم آن نگاهی است که تلاش می کرد پیروزی اش را از طریق خواندن چند باره ی بیانیه های وزارت خارجه ی فلان و بهمان کشور پیش بینی کند. عاشورای امسال خالی از هر شعاری بود که نشان بدهد مردم سرنوشت شان را در دست نیروهای بیگانه می بینند. نه کسی اوباما را به همراهی فراخواند و نه کسی برای روسیه خط و نشان کشید. این هم نشان می دهد که همه مان داریم رشد می کنیم و همراه با جنبش بزرگ می شویم.مثل اعضای یک موجود زنده.

 

6) عده ای معتقدند حرکات ایرانیان خارج نشین در حمایت از جنبش سبز بیفایده یا حتی مضر است. من اما به گمانم باید از هر حمایتی استقبال کرد. محکوم کردن چنین حرکت هایی از یک نگاه فایده باور با هدف جنبش در تضاد است.  باید چنین نگاهی را کنار گذاشت. مگر هدف جنبش سبز چیزی جز این است که تک تک افراد یک ملت سهمی برای خودشان قائل باشند. در چنین حالتی محروم کردن عده ای از سهیم بودن در این جنبش ( و پیروزی های احتمالی اش) نقض غرض است. ما داریم دوباره یک ملت می شویم و باید از هر کسی که می خواهد در این نوزایی سهیم باشد فارغ از سود و زیانش حمایت کنیم.

7) عده ای نگران فقدان سازماندهی جنبش اند. این نگرانی علاوه بر اینکه نشان دهنده ی بی توجهی به خصلت ارگانیک جنبش است  نشانگر غفلت از این موضوع است که یک نظام منسجم مکانیکی که سر و تهش معلوم باشد بسیار آسیب پذیر است.بقول یاروگفتنی آنچه که سخت باشد محکوم به دود شدن است. این جنبش اما مرکزیت ندارد به همین دلیل حکومت حتی نمی تواند درکش کند چه رسد به اینکه بخواهد با آن مقابله کند. گیج خوردن سدعلی و دوستان را از عکس العمل های هیستریکشان به راحتی می توانیم متوجه شویم. دستگیر کردن های مطلقا بی ربط و برگزاری راهپیمایی های خنده آور و سردادن شعارهای جعلی و دزدیدن نماد طرف مقابل نشان دهنده ی این گیجی است. آنها مثل کسی که راهنمای استفاده از یک دستگاه را ندارد یا زبانش را نمی فهمد برای خاموش کردن این جنبش دکمه های مختلف را فشار می دهند. شاید بتوان یک دستگاه ساده را با فشار دادن اتفاقی دکمه ها خاموش کرد اما خاموش کردن چنین موجودیت پیچیده ای از این طریق محال است.

8) جمهوری اسلامی به سرعتی دیوانه وار تیرهایش را خالی کرد. رفتارش درست مثل کسی بود که سه چهار تا تیر بیشتر ندارد و اسلحه را سهوا یا از روی حماقت می گذارد روی رگبار. در عرض یک ماه از روز قدس گرفته تا خمینی و ولایت فقیه و امام حسین و قرآن را خرج کرد و نتیجه نگرفت. البته مرگ آن آدم نازنین در تشدید دیوانگی آنها بی تاثیر نبود. شاید اگر منتظری مرگی به پرثمری زندگی اش نداشت، آنها مجبور نمی شدند آخرین تیرشان (امام حسین)را به این زودی و به این بی ثمری خالی کنند.

9) در میان همه شعارهایی که شنیده ام یکی از همه غافلگیرکننده تر بود و به گمانم بیش از شعارهای دیگر خصلت  های منحصربفرد جنبش را نشان می داد. وقتی که زیر پل حافظ ادمهایی که خطر بیخ گوش شان بود حضور ذهن و بانمکی شان را در یک شعار مختصر کوبیدند توی سر یارو که:

رهبرخداحافظ. .زیر پل حافظ

+

 

 - محمدرضا شاه خیلی دموکرات تر از خامنه ای بود. باید به روانشناسی فردی اعضای داخل قدرت توجه کرد. محمدرضا ضعیف بود و خامنه ای قوی است. محمدرضا شاه مذبذب بود و خامنه ای نیست. محمدرضا وقتی شرایط را انقلابی دید به اصلاح تن داد و گفت من صدای انقلاب شما را شنیدم و خامنه ای چنین نخواهد کرد.

- دیکتاتورها علی رغم تفاوت های شخصیتی همه شبیه به لمپن ها رفتار می کنند. یعنی هفت هشت تا کشیده ی اول را هم که بخورند همچنان رجز می خوانند. اما وقتی که پشتشتان به خاک مالیده شود چهره ی متمدن و مداراگرشان را می بینیم. من  جز سال پایانی حکومت پهلوی هیچ نشانه ای از مدارا گری در محمدرضا نمی بینم. او نه تنها مخالفانش را تحمل نمی کرد بلکه بی طرف ها را هم برای پیوستن به حزب فرمایشی اش می ترساند. دچار چنان غروری بود که برای کل دنیا نسخه می پیچید و غربی ها را بخاطر سیستم چند حزبی شان مسخره می کرد. در پیوستی که برای دستگیری اعضای سیاهکل از طرف شاه ضمیمه شده بود آمده است که "من بیشتر از این حوصله ندارم. زودتر قلمع قمعشان کنید ...اگرنه چنین و چنان"

اما ان آدم مغرور و یکدینده هم وقتی دید پشتش به خاک چسبیده مثل همه ی لمپن ها چهره ی گفتگوگرش را نشان داد. خامنه ای هم چنین خواهد کرد. انتظار ندارید که یک لات بی سرو پا  با سه چهار تا سیلی دموکرات شود.

-شاه پشتوانه ی مردمی نداشت. میلیشیا نداشت. اما اینها اوضاع را که بحرانی ببینند مردم هوادارشان را مسلح می کنند و همراه با مییلیشیای فعلا موجود،می اندازند به جان جنبش.

- شاه هم میلیشیا داشت. طبیعتا اسمش میلیشا نبود. اسمش می توانست ناموس پرستان یا خدا-شاه- ملتی ها باشد. اما در اغلب تظاهراتی که بخصوص در شهرستانها و قبل از تظاهرات میلیونی مردم تهران در سال پنجاه و هفت روی داد مرگ تظاهرکنندگان بر اثر ضربات چاقو و قمه بوده. اسلحه هم اگر می خواستند داشتند. به گواه اینکه وقتی فدایی ها خواستند شعبان بی مخ را بکشند به رویشان هفت تیر کشید. میلیشای جمهوری اسلامی همین است که می بینیم. همین تلفیق رنگ وارنگ بسیج و لباس شخصی ها که با نیروهای نظامی و انتظامی ادغام شده اند. اگر توان دیگری داشتند در این شرایط رو می کردند. ندارند که چماقدارانشان کلاه کاسکت موتورسواری با پرچم آمریکا می گذارند روی سرشان و یکی شلوار گرم کن تنش است آن یکی شلوار روپوش مدرسه اش. یکی جلیقه دارد یکی فقط یک چفیه انداخته. خیلی هایشان هم کلاه ندارند. این چیزی که در تهران امروز ما می بینیم همه توان عملیاتی جمهوری اسلامی است که با فرسایشی شدن ماجرا ضعیف می شود. حتی اگر روی ضربه های اخلاقی- وجدانی که این نیروها را جدا می کند اصلا حساب نکنیم از نظر جسمی و مالی رو به تحلیل اند. هر چه آنها خشن تر می شوند فضایشان گلخانه ای تر می شود و نگهداری شان هزینه بر تر. اگر بسیج در دهه شصت توانست قدرتمند باقی بماند به این دلیل بود که خوب یا بد  به خاک کشورش وصل بود. اما اینها روز به روز به لژیونر شبیه تر می شوند و لژینورداری یک امپراطوری مثل روم را هم ساقط می کند چه برسد به جمهوری پیزوری ولی فقیه.

- پهلوی ایدئولوژی ای نداشت که ازش حمایت کند و اینها دارند.

 

- شاه(پهلوی) هم ایدئولژی داشت . مدام هم سعی می کرد برایش بعد فلسفی بتراشد . از داخلش انقلاب سفید هم بیرون می آورد.داده بود برای این انقلاب "دیالکتیک" هم اختراع کنند. پدر ملت، هویت ملت، ودیعه ی الهی برای حفظ تنها کشور شیعه ی جهان،تنها نقطه ی اتصال قومیت و جغرافیای پراکنده ایران و عامل حفظ یکپارچگی و دژ استواری در مقابل تجزیه طلبی انیرانیان، ایستادگی در برابر امپریالیسم الحادی شوری و ...الخ. از نطق های شاه و از ابراز احساسات و جان نثاری سر سپردگانش مشخص است که حکومت او هم به ایدئولوژی گیریم احمقانه ای آویزان بود. حرکت مردم و وادار کردن رژیم به کشتار در خیابان( و نه در خانه های تیمی) رژیم را خلع سلاح کرد. ایدءولوژی اسلامی جمهوری اسلامی هم اگر روزی واقعا جدی بوده  تا به حال بسیار ضعیف شده است. وقتی حکومت ها را مجبور می کنی در خیابان به روی مردم بی اسلحه شلیک کنند آنها را از نظر اخلاقی سترون می کنی. و هیچ ایدئولوژی ای روی اخلاق سترون شده دوام نمی آورد.به همین دلیل است که هر چه می گذرد . در تظاهرات مردمی به چهره های مذهبی بیشتری بر می خوریم. الان از محتوای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی چیز باقی نمانده جز پرت و پلاگویی های فاطمه رجبی که آنقدر رسوا است که به اشاره هم احتیاج ندارد. این جنبش هیچ دست آوردی هم که نداشته باشد مهمترین سلاح رژِیم( ایدئولوژِی شیعی-اسلامی) را بی اثر کرده. حالا خودشان از شنیدن الله اکبر می ترسند که وضعیت ایزورد اما کیف آوری است.

 

نتیجه: از این انشا نتیجه می گیریم که ما در ابتدای راه یک تغییر بزرگ هستیم. کسی آن را برایمان گارانتی نکرده.ممکن است بسیار خونین تر از این که هست بشود. ممکن است ماههای سیاه و پرعزایی را سپری کنیم. اما اگر این حرکت ها ادامه پیدا کند من یکی شک ندارم سید علی و همه بارگاه ملکوتی اش مثل یک برگ خشک در آخر یکی از روزهای پاییزی دلنگی می افتد پایین. از دکترهای ایشان ملتمسانه استدعا داریم "آقا" را تا روز دادگاهشان زنده نگه دارند.

+

حالا نمی دانم چطور بگویم که مطلب طنز به نظر نرسد.

از زمان افلاطون و خیلی قبل از افلاطون، مردان سیاست وقتی می خواستند حرف بزنند لازم بود منشاء رفتار سیاسی شان را پاکیزه نشان بدهند. این منشاء می توانست خیر اکثریت مردم یا دست کم خیر بخشی از رای دهندگان باشد .می توانست عشق و علاقه به خدا یا خدایان باشد یا حتی کمربستگی به یک آدم دل پاک دیگری که او مستقیما به منبع پاکیزه ی بزرگتر مثل خدا یا خلق خدا وصل است.

نکته این است. مرد سیاسی مجبور بوده و هست که منشاء پاکیزه ای برای رفتار و بخصوص انگیزه ی فرسودن جسم و روحش معرفی کند. مثلا از این لحاظ بین احمدی نژاد و موسیلینی و لنین و محمد خاتمی و ماندلا و گاندی هیچ فرقی نیست. همه ی آنها از آب کر عظیمی انگیزه می گیرند و از این طریق خستگی ناپذیری و تحمل شان در مقابل ملایمات را توجیه می کنند. به این گزاره ها توجه کنید.

«اگر عشق مردم نبود تا بحال از پا افتاده بودم. اگر نیرویی که از طرف حق تعالی میرسد نبود مرا توان مقاومت نبود . اگر اشتیاق سوزان من به آزادی نبود...و...الخ»

حالا اشکال کجاست و چرا من امیدوارم این وضع عوض شود و روزی برسد که از زبان سیاست پیشگان چیزهایی از این قبیل بشنویم:

 «من دارم فعالیت می کنم بخاطر اینکه دوست دارم بیشتر توی دل شوهرم  یا دوست دخترم جا کنم . علت اینکه می بینید من در شبانه روز بیست ساعت کار می کنم این است که داروهای محرک مصرف می کنم و باید به طریقی این انرژی را تخلیه کنم و الخ...» 

دنیا با چنین سیاستمدارانی احتمالا جای بهتری می شود. آدمهایی که انگیزه های کوچک برای پی گیری آرمانهای بزرگ داشته باشند و جرات کنند بر زبانش بیاورند. چنین آدمهایی هرگز آنقدر جسارت نخواهند داشت که به کشور دیگری لشگر کشی کنند. این پرت و پلاهایی را که راجع به تحریکات کلئپاترا و ننه ی ناصر الدین شاه می گویند باور نکنید.البته اگر دلتان می خواهد باور کنید. اما چیزی عوض نمی شود. هم سزار هم آنتونی هم ظل السطان جرات نداشتند بگویند بخاطر دل معشوقه یا ننه شان فلان کار را می کنند. اگر آنقدر جرات داشتند آدم حسابی محسوب می شدند که می دانیم نبودند. به همین ترتیب چنین آدم حسابی و با شهامتی در هفتاد و پنج سالگی علی رغم صد نوع مرض مختلف جسمی و روحی جلوی پنج تا دوربین صدکیلویی و دویست تا پروژکتور بیست کیلویی جفتک های مقدس مابانه نمی اندازد و زرت و زرت  گریه نمی کند و توی سر خودش نمی زند. چنین آدمی آنقدر با خودش و دیگران صادق است که  متوجه شود آدمیزاد حتی اگر اهل دود و دم نباشد بعضی وقت ها حالش خوب نیست و بعضی وقت ها حالش خوب است و به تبع آن احساساتی نسبت به دنیا پیدا می کند. لازم نیست وقتی حالش خوب است بپرد در عرصه ی عمومی و بر طبل همدلی بکوبد و وقتی حالش بد است دشمن دشمن کند و عرق کند و فحش بدهد و هر دو را نزولاتی الهی تلقی بفرماید.

... علی رغم همه ی متلک هایی که این وسط مسط ها به علی گدا انداختم واقعا قصدم این نبود که در این نوشته به او فحش بدهم. برای فحش دادن به او لزومی نمی بینم زمینه سازی تئوریک کنم . حرف اصلی همان بود که گفتم. آن متلک ها هم یک دفعه امدند و دلم نمی اید پاکشان کنم. یک وقت که حالم بهتر بود می آیم یک سر و شکل معقول به این نوشته می دهم. بقول بر و بچه های "قلبی بادکنکی احساسی"بای تا های.

+

)شنبه شب در پارک وی،سه جوانی که داشتند از دست وحشی های چماق به دست فرار می کردند،سوار ماشین ما شدند. سه نفرشان در عرض یک ثانیه روی صندلی عقب ماشین چپیدند. چند پرده ی بامبو روی صندلی عقب بود. پرده ها را قبل از آنکه نفس شان جا بیاید گرفتند روی پایشان که آسیب نبیند.این آدمها را متهم می کنند که در پی تخریب اموال عمومی اند.

۲) در فاصله ی میدان آزادی و آریاشهر یک پایگاه بسیج بود. وقتی جمع راه پیمایان به آرامی از کنار پایگاه می گذشتند چند نفر بسیجی که صورت هایشان را بسته بودند از روی پشت بامم پایگاه شروع کردند به شلیک هوایی. کاملا واضح بود که قصد دارند تظاهر کنندگان را تحریک کنند. جمعیت اما بی توجه به این عقب مانده ها به راهش ادامه می داد اما آنها همچنان از روی پشت بام شلیک می کردند.متاسفانه این کارشان نتیجه داد و باعث شد عده ای که بیشتر جوان بودند و خونشان از این کثافتکاری بی دلیل به جوش آمده بود جلوی پایگاه بیستند و شعار بدهند. عده ای هم سنگ پرتاب می کردند. مدتی بعد وقتی همراه جمعیت از آنجا دور شدیم متوجه شدیم که چیزی در حوالی پایگاه  آتش گرفته است( بعدا متوجه شدم که جرثقیلی بوده است که حوالی پایگاه بسیج پارک شده بود) آنچه بعد از آن اتفاق افتاده است را ندیده ام. اما روند حوادث تا جایی که شاهدش بودم نشان می دهد که نیروهای امنیتی دلشان می خواسته چند نفر را در این تظاهرات آرام بکشند تا باعث وحشت شود. اما واقعیت این است که آنها جرات نکردند با اجتماع ملیونی تظاهر کنندگان درگیر شوند و فقط برای ایجاد وحشت به آدمهای حاشیه ی تجمع شلیک کرده اند. کافی است به چهره و لباسهای دختر جوانی که دارند به آمبولانس منتقلش می کنند نگاه کنید تا متوجه شوید که اتهام تلاش برای تصرف پایگاه بسیج از طرف مردم چقدر کثیف و مزورانه است. من این تلاش را انکار نمی کنم. اما بدیهی است که این تلاش ربطی به شلیک های هوایی اولیه و کشتن آدمهای بی دفاع و تا حدودی جدامانده از جمعیت اصلی ندارد. کشتن آدمها فقط برای اینکه بتوانند در لجنزار صوتی و تصویری شان مردم را بترسانند جنایتی است حساب شده که نشان می دهد رژیم جمهوری اسلامی تا چه اندازه مدرن شده است.

۳)من به همه ی کسانی که گمان می کنند عده ای ماجراجو با شجاعت های غیر انسانی در این تظاهرات شرکت می کنند و به آدمهای نگرانی که تلاش می کنند جلوی شرکت اعضای خانواده شان را بگیرند توصیه می کنم خودشان همراه با فرزند یا همسرشان به تظاهرات بروند. دیدن تصاویر خشونت ها طبیعتا آنها را مضطرب می کنند اما وقتی خودشان در میان جمعیت حاضر شوند خواهند دید که چطور آدمهای بی دفاع، آدمهای ساده و آموزش ندیده می توانند در آدمیزاد حس امنیت بوجود بیاورند. این روزها هیچ جا در تهران امن تر از  بودن میان تظاهرکنندگان نیست. شما وقتی در خانه نشسته اید بیشتر از وقتی که میان جعیت راه می روید در خطرید. این رژیم مثل گانگسترها عمل می کند. توانایی ایجاد فضای امنیتی در تمام نقاط مورد نظرش را ندارد بنابراین سعی می کند شما را تنها گیر بیاورد. پس بجای نشستن در خانه و تماشای صدای آمریکا و بی بی سی و شبکه ی خبر ایران و حرص خوردن و ترسیدن و مضطرب شدن به میان جمعیت بروید تا حال تان خوب شود.

 ۴) کسانی که مثل مبتلایان به اسکیزوفرنی چیزهایی می بییند که دیگران نمی توانند ببینند بجای اینکه مثل هادی خرسندی و فریبرز رییس دانا در صدای آمریکا ظاهر شوند و در باره ی آن چیزها حرف بزنند بهتر است از روش جان نش در فیلم ذهن زیبا استفاده کنند. از کسانی که دور و برشان هستند سئوال کنند که آنچه می بینند واقعا وجود دارد یا خیر. خطر ابله شدن البته همه را تهدید می کند اما این درد بی درمان هم نیست. من نمی خواهم به توده تقدس بدهم یا ادعا کنم چون دوملیون نفر در تظاهرات شرکت کرده اند پس حق با آن ها است. فقط می خواهم یادآوری کنم که آنچه این طفلکی ها گمان می کنند می دانند چندان چیز پیچیده ای نیست. بیان این ادعا که  این جنگ قدرت درون رژیم است و همه بازی خورده ی این بازی هستند شاید زمینه در بلاهت شخص مدعی داشته باشد اما چنانچه گفتم بی علاج نیست. کافی است به میان تظاهر کنندگان بروند و از جوانترین فرد حاضر بپرسند که آیا مسئله شان موسوی و احمدی نژاد است یا از اینکه به آنها چنین دروغ بی شرمانه ای گفته شده عصبانی اند.

۵) زیبایی شناسی موهبتی منحصر به آدمهای ونک به بالا نیست. این ادعا که از سوی چپ های دوزاری و راست های یک زاری تکرار می شوند مطلقا چرت است. زیبایی شناسی ملک طلق طبقه ی متوسط نیست. در میان آدمهای عصبانی که احساس می کنند در این روزها به زیبایی شناسی شان توهین شده است از همه ی طبقات می بینیم. آدمهایی که گمان می کنند هیچ کس حق ندارد به آنها دروغ زشت بگوید. همه ی ما تحمل دروغ شنیدن داریم. اما مثلا وقتی کسی به ما طوری دروغ بگوید که به زیباشناسی مان توهین شود از کوره در می رویم. این رژیم با این انتخابات به زیباشناسی مردم توهین کرده است. ما وقتی همسرمان را با غریبه ای در تختخواب غافلگیر می کنیم شاید بتوانیم تحمل کنیم که بگوید به دلیل مستی متوجه خیانت اش نبوده. اما وقتی بهمان بگوید که "ائه ...تا حالا فکر می کردم این که باهاش خوابیدم تویی" دیگر از کوره در میرویم.

۶) من تا جایی که همت و جرات داشته باشم در تظاهرات شرکت می کنم و نام میرحسین را فریاد می زنم .هیچ وقت طرفدار موسوی نبودم. هنوز هم علی رغم تحسین پیگیری اش سمپاتی چندانی به او ندارم. اما باید متوجه بود که مسئله ای که اکنون با آن درگیریم مسئله ی میرحسین و (سید)محمود نیست. مسئله ی مردم و ولی فقیهی است که گمان می کند تبریک اش به نامزد پیروز فصل الخطاب همه ی بحث ها است. هر اتفاقی که بیفتد این جریان گامی به سوی تسلط ما بر سرنوشت خودمان است.

۷) دختری را که از گلوله ی سگ های علی خامنه ای زخم خورده بود، در آموبلانس می گذاشتند. متاسفانه من آنجا نبودم و چند صد متری از صحنه دور شده بودم. اما در تصاویر تلویزیونی دیدم که موقع حمل بدنش کمی پیراهن اش بالا رفته و یک باریکه از شکم و پهلویش در فاصله ی میان شلوار جین تیره و پیراهن سرخابی اش آشکارشده. برای من یکی رویت این هلال جواز پایان دادن به روزه ای طولانی است. صاحب فتوی نیستم اما می توانم شهادت بدهم هلال را رویت کرده ام. از یکی دو نفری که دست کم به راستگویی من باور دارند می خواهم که روزه ی انزوایشان را بشکنند و به میان مردم بروند.

 

+

 

یک کارتونی می دیدم از این کارتونهای دوزاری. یه هلکوپتر و هواپیما با هم کل گذاشته بودن. هلکوپتره که می دید هیچ راهی برای بردن از هواپیما ندارد گفت سر این مسابقه بدهیم که کی کُند تر حرکت می کند .بعد هم سر جاش ایستاد و هواپیما آمد و رد شد و رسید به خط پایان و باخت. زندگی در این کشور یا دست کم زندگی من در این کشور ترغیبم می کند که فکر کنم در چنین مسابقه ای هستم و باید بایستم و ببینم دیگران جلو میزنند و می بازند. نمی خواهم از غریبه گی و تنهایی یک موقعیت رومانتیک بسازم اما هر چه سعی می کنم با جماعتی که به یک طرف می دوند همراهی کنم نمی توانم. شاید هم این یک مکانیسم روانی باشد برای توجیه ایستادن و هیچ کاری نکردن. اما کلا موضوع این نبود. خواستم بقول علمای امر مقاله نویسی با تعریف یک جوک یا خاطره ی شخصی و از اینجور چیزها تحریک تان چیزم را بخوانید.

در رمان دنباله رو است به گمانم. صحنه ای که قهرمان کتاب را با تعدادی آدم در مکانی کوچک و محفوظ (بگیرید یک اصطبل) زندانی می کنند.تماس بدنها و فشردگی جسم ها طرف را نشئه می کند. نشئه گی چسبیدن به دیگران و یکی شدن با آنها. وقتی که دیگر از خودت اختیاری نداری. وقتی که هر حرکت ات بسته به تصمیم توده ای است که خواسته یا ناخواسته عضو اش شده ای نه دلهره ی تصمیم گیری آزارت می دهد و نه از عواقب عمل و بی عملی دچار عذاب وجدان می شوی. تجربه ی نشئه گی از همینجا می آید. وقتی مخدر مصرف می کنی دقیقا از ذهنت و از جسم ات سلب مسئولیت می کنی. این تجربه آنقدر برای دنباله رو  لذت بخش است که به فاشیست ها می پیوندد.

البته اسم فاشیست ها در این قسمت تا حدودی بد در رفته. مارکسیستها هم لابد به دلیل وامداری شان به هگل از این نشئه گی نیرو می گرفتند. دست کم مارکسیم با تفسیری که معتقد است زمام امور را طبقات در دست دارند و فرد عضوی از یک کل ارگانیک است. عضوی از یک جسم غول آسا. شاید تفسیر ساده انگارانه ای باشد ولی به نظر می رسد قدرت بسیجگری اش عالی است. آدم چه آرم داس و چکش روی یقه اش باشد چه صلیب شکسته چه شمشیری دولبه خودش را عضوی از یک کل بزرگ تصور می کند. یک جسم بزرگ که به سوی هدفی مشخص(الهی-بشری-قومی) به پیش می رود. البته از گرفتن یک پرچم کوچک سرخ در دست یا بستن یک پارچه ی سبز کوچولو به آنتن رادیوی ماشین،تا پوشیدن یونیفرمی که درجه و موقعیت جزء را در آن کل مشخص می کند راه درازی در پیش است.ممکن است آن نمادهای کوچک معصومانه به یونیفرم تبدیل بشوند یا نشوند. ممکن است صد سالی طول بکشد که جملات شاعرانه ی فیشته در مدح حل شدن فرد در اراده ی جمعی و تجربه ی سرخوشانه ی تحقق یک اراده ی بزرگتر او تبدیل به یونیفرم های اطوکشیده ی اراذل نازی بشود. ولی آغازش معمولا همان تحربه ی سرخوشانه ومعصومانه است.تجربه ی لحظه ی به دور ریختن همه ی اما و اگرها، دلهره ها ، تردید ها و وسواس ها وقتی که یک پارچه ی کوچولو به یقه ی پیرهنمان میزنیم و می رویم به خیابان.

 


پ.ن

نه برای اینکه به خیالبافی در یک موقعیت عینی متهم نشوم یا احیانا آدمهای خشمگین از حماقت های احمدی نژاد فحش ام ندهند. برای اینکه نمی خواهم ریاکار باشم می گویم که بنده در انتخابات شرکت کرده و به میرحسین موسوی رای می دهم.البته به کسی توصیه نمی کنم رای بدهد یا ندهد(به فرض اینکه کسی خواهان توصیه ی من باشد) فی الواقع مثل آن هلکوپتر ایستاده ام و فکر می کنم همه ی اینها که با شور و شوق دارند می دوند با رسیدن به خط پایان خواهند باخت. دلایل رای دادنم آنهم به میرحسین موسوی باشد برای بعد. فقط برای اشانتیون عرض می کنم که گمان می کنم ادامه ی ریاست جمهوری احمدی نژاد، ذهن جماعت را از دیکتاتوری واقعی در این کشور منحرف می کند.چهار سال دیگر ریاست جمهوری کند، لابد همه از خامنه ای بعنوان پیر خردمند فراموش شده ای در پس ابرهای بیت رهبری یاد خواهند کرد. فراموشی هموطنان خوشگلم باعث می شود گاهی با لحن احمدی نژاد به خودم بگویم "تعجب می کنم"

 نسخه ی فیلتر نشده این وبلاگ

+

مثل ایکه ما چیز شده ایم. بنابراین اگر مشکلی با باز کردن این وبلاگ دارید دوسال یک بار به اینجا سر بزنید(لطفا بیشتر سر نزنید که من به شدت از مشغولوذومبگی مجازی می باکم)

-  می خواهم بی مقدمه وارد موضوع اصلی بشوم. شما شعری دارید بنام تکاپو. چه شد که این شعر نوشته شد.

 - تکاپو حاصل چند اتفاق جزئی و احتمالا غیرمرتبط بود. من داشتم کتابی می خواندم از توماس هابز که احتمالا اسمش را شنیده اید. لویاتان. دیدم اشاره کرده به سیستم قدیس سازی در مسیحیت. یعنی از همان ابتدا این مسئله ی گزینش قدیسان یک سازوکار حکومتی بوده. طرف می رود در سنا سوگند می خورد که فلانی را در بهشت دیده و از این حرف ها. اگر درست فهمیده باشم هابز منتقد این جریان است که اگر اینطور باشد اشتباه می کند. تنها محصول معنوی یک سیستم ساختن قدیس است. حالا هم قدیسان را از ساخته شدن محروم کنیم هم حکومت ها را از ساختن قدیس که چه بشود؟ می خواهم بگویم این انتقاد یا شبه انتقاد ناراحتم کرد و فکر کردم باید با شعری به آن عکس العمل نشان بدهم که بعدا متوجه می شوید جواب نمی دهد. احازه بدهید. نوشته بودم:

"تو را که زدست حسابرسان رژیم

نشان گرفته ای و برگزیده شدی

چنان نفس دخترعمه ی قشنگ خودم

عزیز دارم و در چشم من گزیده شدی"

که ملاحظه می کنید، جدا از اینکه بی مزه و مبتذل است عاری از آن جنبه های معنوی ای است که دست کم دو سه واحدش در هر شعری لازم است.اغلب فکر می کنند شعر روی آدم هوار می شود یا چمیدانم شاعر تنگش می گیرد و میرود توی یک اتاق دیگری خودش را خالی می کند. بغیر از شاملو فکر نکنم کس دیگری اینطور بوده باشد. یعنی واقعا به آن اضطراری رسیده باشد که لازم شود برود در یک اتاق دیگر. من خودم شعر را ذره ذره می سازم . به همین دلیل از آن دوبیت مبتذل و موزون و مقفی رسیدم به اینجا که دست کم موزون و مقفی نیست:

"پنجره به شدت تکان می خورد، فکر کنم از باد.

بیرون طوفان شده.

قلبم آنقدر اذیتم می کند. آنقدر اذیتم می کند.

که دلم می خواهد نفسم وای بِ ستد همین حالا.

تمام شده گاز فندکم،سیگارم، تریاکم، خودکارم.

بیا به دادم برس دخترعمه.

بیرون طوفان شده صدای مقوا می آید و کشیده شدن پلاستیک روی زمین

نگاه کن شماره ام افتاده دخترعمه."

بهرحال علی رغم کنار گذاشتم وزن و قافیه ارتباطم با موضوع از دست رفت و نتوانستم چیزی بیاورم که با موضوع و انگیزه ی اصلی شعرم ارتباط مستقیم یا حتی غیرمستقیم پیدا کند.یک طوری سرگردان شدم و بعد دیدم دارم اسم هنرپیشه ها را ردیف می کنم که خودش نوعی شهود شعری بود. بهرحال هنرپیشه ها با کمی بدبینی ساخته ی حکومت ها هستند. خواه صدا و سیمای دولتی باشد یا امپراطوری رسانه ای و استودیویی فیلسمازی همه ی اینها غولهایی غیر معنوی هستند که هنرپیشه یا همان قدیس های عصر جدید را تولید می کنند. من ابدا به این روند انتقادی ندارم کما اینکه به قدیس سازی توسط سنای روم هم انتقادی نداشتم. فقط خواستم توضیح بدهم که منظورم از شهود شعری چیست. درست وقتی که فکر می کنی همه ی ارتباط ها از دست رفته نام پرویز پورحسینی سر قلم ات می آید و به دادت می رسد:

"پرویز پورحسینی، بهروز وثوقی، آزیتا حاجیان

لیلا حاتمی

مرحوم فردین

و دیگران

و دیگران

حتی خارجی ها و هندی ها

همه را یک جا می بینم وقتی تنها هستم و خواب می بینم

و هر کدام با بازی های معمولی و حتی بهتر از معمولی

ازت می خواهند گوشی را برداری

دخترعمه"

-  من نمی خواهم مانع شعرخواندن شما بشوم. بخصوص که این ترجیع بند دخترعمه را با صدای گرفته و جالبی ادا می کنید و خوشم می آید که بشنوم. اما خوانندگان هم مایل اند زوایای بیشتری از شعر تکاپو را برایشان روشن کنید.بهرحال می دانیم که تکاپو حرکتی در شعر فارسی ایجاد کرد و رفت که بتدیل به جریان شود. حتی عده ای از علی سازان یا علیست ها(منظور طرفداران علی عبدالرضایی است)از او روبرگرداندند و به شما گرویدند البته چون شما اسم خاصی ندارید نتوانستند بر جریان خودشان اسم بگذارند.

-  خوب من متوجه سئوال نشدم.

-  سئوال خاصی ندارم. ازتان خواستم درباره ی شعر تکاپو توضیح بیشتری بدهید. چون می دانیم که هیچ کدام از این بخشهایی که خواندید در شعر اصلی نیامده. کلا اگر مطلبی هست که ممکن است طرفدارانتان یا حتی غیرطرفدارانتان را متعجب کند بیان کنید.

-  خوب همین کار را می کنم. من خوابیده بودم و داشتم سیگار می کشیدم. یک دفعه از جا پریدم.حس می کردم توان دراز کشیدن ندارم. وای هم نمی توانستم بستم.بنابراین سیگار را خاموش کردم و مچاله شدم توی خودم. یک جوری مثل سجده. البته پاها بیشتر جمع شده بود توی شکمم.همین مدلی که زنها توی فیلم های آنطوری...

  -خوب فکر می کنم متوجه منظورتان شدم.

-  بله توی خودم جمع شده بودم. نمی دانستم چکار کنم. واقعا نمی دانستم. شما احتمالا نمی فهمید چه می گویم. لحظه ی عجیبی بود. چشم هایم را بستم. باز کردم. بستم. هیچ فرقی نمی کرد. هیچ چیزی آرامم نمی کرد.

-  بعد شعر گفتید ؟

-  نخیر. می گویم هیچ کاری نمی توانستم بکنم.

 



تکاپو(ویرایش نهایی)

پرش ارتفاع شغل است.

آفرینش کتاب هنری شغل است.

معاونت اداره مرکزی بخش مددکاری بنیاد مستضعفان شغل است.

دعانویسی برای حامله شدن شغل است.

فروش لوازم صوتی تصویری شغل است.

بازی کردن فوتبال یا حتی والیبال شغل است.

راه رفتن روی طناب چند متر یا روی زمین سی چهل کیلومتر شعل است.

تدریس زبان انگلیسی، ویراستاری و ترمیم ابنیه ی باستانی شغل است.

وشغل در جهان زیاد است.

خیلی است.

دختر عمه.

+

 

حالا دیگر کسانی که در حوالی سال پنجاه و هفت هیچ کاری نکرده اند دارند به قهرمانهایی تبدیل می شوند که می توانند به دیگران( به همه ی آلوده ها و جنایت کاران و انقلابی ها) فخر بفروشند. کسانی که در سیستم گذشته آنچنان در قدرت ذوب شده بودند که نه فاصله ی طبقاتی وحشتناک را می دیدند نه بر باد رفتن پول نفت در نیم دهه و نه روشهای استالینیستی شاه را  در ساختن یک حزب واحد و خفه کردن صداهای مخالف و همه اش حواسشان بود که پیکانشان را به پژو تبدیل کنند حالا به سخن در آمده اند.زمانی که می شد سخن گفت اما ساکت بودند. زمانی که  باهوش ترین و مومن ترین بچه های این مملکت در زندانها می پوسیدند و مرد بی نظیری مثل سعید محسن صرفا به دلیل شرکت در گروهی که قرار بوده در آینده کاری انجام دهد اعدام می شد و در زمانی که خسرو گلسرخی را به اتهامی خیالی می کشتند و بیژن جزنی و دوستانش را در یک انتقام کشی کور و ابلهانه در تپه های اوین سگ کش می کردند این اشرافیت جدید(به تعبیر ایرج) که اعتبارش را از گوسفند صفتی و انفعال کسب می کند در دفترهای کارش و در بقالی های حقیرش لمیده بود. حالا اما به مبارزان می گویند  "در اون زمون ما تو خونه مون می نشستیم شما می ریختین توی خیابون" ...

ظاهرا شکست(یا پیروزی) بعنوان عنصری که همه ی حرکات پیشین را معنی دار می کند به کار آمده و باعث شده این منفعلان ذوب در ولایت شاهنشاهی تمام فعالیت های یک دوره ی تاریخی را دوباره معنی کنند و از این راه تبدیل به قهرمانهای آینده نگری شوند که گویی در هوای آلوده ی دهه ی پنجاه اعدام های دهه ی شصت را می دیدند و بخاطر همین هیچ کاری نمی کردند. واقعیت اما این است که آنها اصولا چیزی را جز نواحی اطراف شکم شان  نمی دیدند .

 آدم عصبانی می شود چون به وضوح می بیند که  چطور  مظلومانی که هم زندگی و آینده شان را از دست دادند و هم آرمانهایشان لجن مال شد  اکنون باید پاسخگوی دارو دسته ی منفعل هیچ کاری نکرده باشند. من اینها را نوشتم که بگویم اگرچه انقلاب ما به گند کشیده شد . اگرچه ارثیه ی خون آلودش  به دست گنگسترهایی نظیر هاشمی رفسنجانی و رفیق دوست و خمینی و خامنه ای و جنتی و مرتضوی و ...الخ افتاد و اگر چه سخنگویانش بجای گلسرخی و جزنی و سعید محسن، مجری های زرد  و نارنجی پوش تلویزیون و سریال سازهای های بی شعور شده اند اما هنوز هم عمل کردن و آرمان داشتن ذاتا ارزشمند است و آن آدم نون به نرخ روز خوری که در خیابانهای خون آلود به تعطیلات خزرشهرش می اندیشید حق ندارد روی مبلش تکیه بدهد و ترسو بودن و حقیر بودنش را به پرچم پیروزی تبدیل کند. انقلاب بهمن شکست خورد اما هر نجاستی را نمی توان در چشمه ی این شکست تطهیر کرد. حتی اگر انقلاب بیشتر از این به گند کشیده شود و حتی اگر همه چیز افتضاح تر از چیزی بشود که هست.باز هم گوسفند صفتان تبرئه نمی شوند.

در یکی از این فیلمهای درپیت تولید انبوه، جنایتکاری که قرار بود شبیه ارنستو چگوارا باشد خطاب به کودکی می  گفت" اولین کار خوب اینه که کار خوب بکنی. دومین کار خوب اینه که کار بد بکنی. اما بدترین کار اینه که هیچ کاری نکنی" ....البته با این حرف نمی توان دست های آلوده به خون را پاک کرد. اما اگر پرنسیب های انسانی زیر پا گذاشته نشود من به این حرف معتقدم. اگر کسی اشتباه کرده و اگر آرمان گرایی اش به از سوی  مشتی گنگستر قبضه شده همچنان می تواند مفتخر باشد که کاری کرده است. در مقابل خیل عظیم گوسفندانی که مهمترین افتخار زندگی شان "هیچ غلطی نکردن است.

پ.ن: این نوشته شبیه دیگر نوشته های این وبلاگ نیست. صریح و یکسویه است. بگذار باشد . به طرز غیرقابل کتمانی عصبانی ام.لطفا کسی هم تذکر ندهد که جمهوری اسلامی فلان است و بهمان است.  لجنزار جمهوری اسلامی آب کر نیست که در آن بتوان آلودگی های حکومت پهلوی را تطهیر کرد. احساس من این است که دارند از این لجنزار چنین استفاده ای می کنند. در کشوری که حافظه فقط به درد حفظ کردن غزلیات حافظ می خورد هر از چند گاهی باید همه ی اینها را به خودمان یاآدوری کنیم.

+

شاید قبلا به جز از طریق تلویزیون دوی سرعت ندیده ام. شاید هم او است که انگار موقع دویدن چند سانتی متر بالای زمین پرواز می کند. با هر قدم مثل بادکنک هایی که داخل شان گاز سبکتر از هوا است می رود بالا و بعد بنا بر ضرورتی که معلوم نیست از کجا آمده فرود می آید به زمین. البته عرق کرده و ملتهب است. اما انگار همه اش بخاطر تلاش ویژه ای است که صرف تبدیل حرکت عمودی اش به افقی می کند.

هیکل لاغر و غوز کرده اش را وقتی به خط پایان فرضی می رسد مچاله می کند و زیر شکمش را می گیرد.این چیزها را هم در تلویزیون نشان نمی دهند که آدم بداند همه ی دونده های مونث دوی سرعت بعد از تمرین های فشرده دچار چنین دردی می شوند یا این درد ویژه منحصر به او است که آنهمه انرژی برای به هوا نرفتن صرف می کند.

حالا عرق کرده افتاده است توی ماشین و مربی اش (زنی سی ساله یا چهل ساله؟ یا در مورد مربی های ورزش آدم متوجه فرقش نمی شود.یا مربی او منحصرا اینطور بود. او که در دو جبهه می جنگید و مربی اش را هم وادار می کرد که در دوجبهه هدایتش کند) دارد سرش داد و بیداد می کند و کمابیش از روی عطوفت و یا سنتی که مثل خیلی دیگر از سنت ها به بعضی اعضای بدن فشار غیر لازمی می آورد هنجره اش را پاره می کند.مثلا کسی که می میرد و بالای سرش ضجه می زنند. جیغ میزنند.به صورت شان خاک می ریزند. به کله شان و به چادرها یا مانتوهای سیاه شان.این چیزها لابد برای یک ناظر خارجی خیلی تلخ است و نمایانگر عیرقابل تحمل ترین دردهای آدمیزاد است. اما همه ی ما کمابیش می دانیم که این ادامه ی سنتی است که صرفا سلامت حنجره را به خطر می اندازد و مثلا به معده یا روده یا حتی قوای تناسلی آدمیزاد کاری ندارد. اما واقعا چه کسی به ذات واقعیت نزدیک تر است؟ ما یا آن ناظر خارجی که در این نمایش ها درد بزرگی را تشخیص می دهد؟ در هر صورت اینطور می شود که زنهای سالخورده صدایشان خشدار و مردانه می شود و یا اصلا از دستش می دهند و به خدای خالق یا طبیعت رودست میزنند. چون سالخورده شدن یعنی جیغ و داد کردن بالای سر قبر خیلی از مرده ها. به همین دلیل من نمی توانستم تشخیص بدهم این داد زدن ها ادامه ی سنتی به همین میزان غریب است یا مربی واقعا از خطای دختر روبه بالا دردش گرفته و اینچنین فریاد میزند.اما وقتی او را در چهل یا پنجاه سالگی(ده سال بعد از آن واقعه) می بینم صدایش در نمی آید. می گوید از سیگار است و من گریه ام می گیرد. چون می فهمم . چون نمی فهمم. 

سیگار با گلو این کار را نمی کند. می توانست آرام بنشیند کنار دختر و دستش را بگذارد روی شانه اش و برایش موزیک مورد علاقه اش را بگذارد. حتی اگر نیازی به تنبیه بود تلخی شکست را برایش یادآوری کند. هرکار دیگری غیر از عربده کشیدن بر سر آن دختر که اسمش را چند روزی بود گذاشته بودم روبه بالا.

یک بار دیگر هم بود که مربی وسط مسیر محکم زد روی ترمز. از ماشین پرید پایین و با خشونت "روبه بالا" را که در تلاش ابدی اش برای تبدیل حرکت عمودی به افقی عرق می ریخت بغل کرد. هنوز هم می توانست نشانه ی عطوفت باشد اما وقتی هر دو زمین خوردند و زانوی مربی زخمی شد مشخص بود که عطوفت نیست یا دست کم آن عطوفتی نیست که من بتوانم درک اش کنم یا حتی تشخیص اش بدهم.با همان حال خودشان را کشیدند داخل ماشین."روبه بالا" داشت در قمقمه را باز می کرد که مربی قمقمه را قاپید و پرت کرد بیرون. چطور می شود همه ی این چیزها را دقیق شرح داد؟مثلا می توان دکوپاژ کرد.دستی می آید در چشم انداز و با خشونت قمقمه را می چسبد. انگشتر ِ انگشت های ظریف و تیره ای که این روزها از فرط لاغری پوست اش جمع شده سر می خورد و می افتد پایین و در نمایی دیگر از پنجره ی یک ماشین کرم رنگ قمقمه ای را می بینیم که می آید رو به ما.بعد دختری خم شده از جلوی پایش انگشترش را بردارد و سرش را بالا نمی آورد. شاید چون می ترسد چشمهایش قرمز باشد شاید چون انگشترش را پیدا نکرده. اما همه ی اینها توضیح نمی دهد که ضربان قلب" روبه بالا" چگونه بود. از نظر ریتم اشکالی نداشت. ولی انگار در همان ریتم آشنا و کمابیش تسکین دهنده یک عنصر کافکایی وارد شده بود.

شاید همان بود که باعث شد "روبه بالا" آن طور شود یا آن طور کُنَد و باعث شود آن پایان رقم بخورد.هم برای راوی و هم برای مربی و هم برای رو به بالا. روزی درباره اش رمانی خواهم نوشت. اما الان یک نوع درد (شبیه دردهای قاعدگی که تو را وا می دارند از ریتم موجود بدنت خسته شوی) مرا وا می دارد که به شیوه ی گزارشهای روزنامه ای بگویم روزی "روبه بالا" را خواهرزاده ی مربی درخانه ی خاله اش غافلگیر کرد. همراه با یک مرد. مردی که چند تا  هزارتومانی گذاشته بود روی میز کامپیوتر و چنان روی دختر افتاده بود که پسرک گمان کرد که دختر روبه بالا به دختر روبه پایین تبدیل شده است یا خواهد شد. این عبارت می تواند حاوی مشمئزکننده ترین کنایه های جنسی باشد. اما حتی در پس همین کنایه ها می توان حقایقی را که بزرگتر از قالب حوادث روزمره هستند کشف کرد. مثلا وقتی کسی با اشاره به همخوابگی اش می گوید "زدمش زمین" در تلقی رایج اش می توان یک آدم مفلوک را دید که سعی می کند با استفاده از این عبارت دل به هم زن ترین حقارت هایش را بپوشاند اما همین عبارت می تواند گزارشی هولناک باشد از سقوط یک پرنده ی بلفطره یا در صورت خوشبینانه اش روایتی باشد از یک آشتی و تلاقی تاریخی میان عنصر آسمانی و زمینی. بنابراین لازم است خواننده ی این مطلب برداشت رایج را کنار بگذارد. برداشت بد یا خوب بر عهده ی خود او است.

اما آنچه عجیب است. آنچه برای راوی حتی از اخراج شدن "روبه بالا" از سوی مربی مهمتر است. آنچه حتی از التماس ها و گریه ی دختر روی انسرینگ ماشین تلفن مربی مهمتر است یک مواجهه ی درخشان یا اگر دلتان می خواهد یک شهود است که فردای آن روز  رخ داد.

فردای آن روز قبل از آنکه خواهرزاده ی دهن لق موضوع را به خاله اش بگوید، یک بار دیگر دختر را دید که در آستانه ی رفتن است. روبه بالا.

 


*چند غلط دیکته ای و تایپی وجود داشت که با تذکر آگاهان تصحیح شد.مطمئنا هنوز هم وجود دارد . دست کم یکی دیگر هست که یک بار خودش را به من نشان داد و از ان پس رخ پنهان کرد.

+

آفتاب داغ  و غروب های پر از مارمولک و پشه و صدای خش خش همه چیز و احساس خفگی و از اینجور حرف ها یا حس ها . داستان در چنین فضایی می گذرد. یک شکارچی داریم که خوابیده روی تخت خواب معلقی که بفهمی نفهمی تکان می خورد. با کلاه مخصوص شکار که کشیده روی صورتش و یک تکه چوب خیلی نازک یا گندم نارس که گرفته لای دندانش . صحنه به نظر ابدی می رسد. همه چیز بی عیب است مگر وقتی که بدانیم اسم شکارچی ما محمد خواجویی است و تابستان در فاصله ی امتحان مرداد ماه و شهریورماه بچه هایش (مونا و مینا)آمده سلمان شهر( متل قوی سابق) و یک ویلا اجاره کرده به عبارت شبی هفده هزار و پانصد تومن در جایی که خیلی دنج به نظر می رسد اما در و پیکر درستی ندارد. بچه هایش از صبح همراه با خانمش و یک سبد حاوی دو آب پاش، یک شیشه ی روغن زیتون و سه تا رانی آناناس رفته اند آفتاب بگیرند و او دراز کشیده و دارد به چند چیز نامشخص یا مشخص فکر می کند.

برای هر چیز بدون هیچ شکی دلیلی وجود دارد. یعنی آدم نباید گمان کند چیز الله بختکی در جهان وجود دارد. به تعبیر آخوندها و فیلسوف ها، صدفه محال است. بنابراین پیدا شدن معلم تربیتی مونا در این ویلای دنج محال به نظر می رسد مگر به یاری علاقه ی مونا به نگهداری عکس کامران و هومن در کتابهای درسی اش و امکان پست مدرن متعه و معجزه ی خدشه ناپذیر موبایل و صاحبخانه هایی که با دریافت چند هزارتومان بیشتر به یک زن مجرد  بدون اجازه نامه از اماکن اتاق اجاره می دهند. محمد خواجویی هنوز هم که هنوز است با دیدن خانم جانزاده دست و پایش را جمع می کند و  گمان می کند یاید با لحن آقاهایی که اگرچه صورتشان را از ته می تراشند اما نماز صبح شان قضا نمی شود درباره وضعیت اخلاقی-انظباطی مونا توضیح دهد. طبیعتا مثل همیشه پس از چند لحظه همه چیز مرتب می شود و آقای خواجویی خانم را که دارد دکمه های مانتویش را باز می کند می کشد طرف خودش و می اندازد روی تختخواب معلقش و خیلی ساده و بدون آنکه خنده دار به نظر برسد میخ تختخواب در می رود و هر دو می افتند زمین و هر دو پای خانم یا دست کم یکی از پاهایش مو بر می دارد. خانم جانزاده جیغ های گوشخراش می کشد و محمد خواجویی تا حدی که ازش بر می آید دستپاچه می شود. چند دکمه ی باز شده خانم را می اندازد و بلندش می کند و می بردش بیرون ویلا. جاده خاکی و بن بست است پس امید چندانی به ماشین های گذری ندارد.هوا هم خیلی گرم است. آنجا هم جایی نیست که بشود به آژانس آدرسش را دارد و اگر هم بشود او نمی تواند . آفتاب هم دارد می رود و  موعد صیغه هم چهار روز دیگر به پایان می رسد. هوا هم خیلی گرم است.این ارزش چند بار تاکید را دارد ( نقش گرمای هوا در این ماجرا شبیه نقش آفتاب در بیگانه ی کامو است. یعنی می تواند انگیزه ی جنایت به حساب بیاید. طبیعتا برای درک این ارتباط در هر دو داستان صرف مقدار زیادی مهربانی و ترحم از سوی خواننده ضروری است) بهرحال آقای خواجویی علی رغم این گرما و مسائل دیگر چند قدمی راه می رود. بعد می ایستد. خانم جانزاده را می گذارد کنار دیواری کاهگلی و بر می گردد. تقریبا می دود. در حال برگشتن با خودش به چند چیز مشخص یا نامشخص فکر می کند و این فکرها در ضرباهنگ دویدنش تقسیم می شوند.مثلا اینکه معنای زندگی چیست –اوک-و آدمیزاد در گذر زمان به کدامین مسیر می رود.اوک- خسته ام- اوک-خسته ام –اوک- خیلی خسته ام-اوک- همه چیز تمام شد-اوک- چه می شود کرد-اوک ....شاید واژه ها را دقیق انتخاب نکرده باشم اما لحن فکر کردنش اینطوری بود. آن "اوک ها" هم صرفا وسیله ای است دم دستی برای نشان دادن لحظه ای که پای آقای خواجویی به زمین می رسید و یک وقفه ای در فکر کردنش پدید می آورد. اگر خواننده حین دویدن فکر کرده باشد متوجهش می شود اگرنه می تواند کلا "اوکها" را نادیده بگیرد.

نهایتا وقتی مونا و مینا و اکرم با صورت های پوسته پوسته شده بر می گردند آقای خواجویی روی تختخوای احیا شده اش خوابش برده. اکرم دخترها را می فرستد که سبد و نوشابه را از ماشین بیاورند و دست آقای خواجویی را می گیرد و با حداکثر توان از داخل شورتش در می آورد. درباره ی این عادت آقای خواجویی چیزی نگفته بودیم. مثل خیلی چیزهای کوچک و دردناکی که درباره شان سکوت کرده ایم. مثلا ما نگفتیم خانم جانزاده هنوز هم که هنوز است با دست کشیدن به مچ پایش اشک توی چشمهایش جمع می شود و  کینه اش نسبت به خداوند یک درجه عمیق تر می شود. باید قبول کرد که چیزهایی هستند که نمی شود توضیحشان داد. مثل امنیت مطبوعی که پتوها وقتی که آقای خواجویی و ما بچه بودیم ایجاد می کردند. امنیتی که آقای خواجویی با فرو کردن دست در شورتش سعی می کند بازسازی اش کند. بعضی ها هم با کارهایی دیگر. پرخوری. نشئه کردن. قمار. خودکشی و رییس جمهور شدن.

+

تاثیز گذارترین کتاب ها روی آدم معمولا بهترینشان نیستند. بنابراین وقتی با سئوالی شبیه به این مواجه می شویم که "کدام کتاب ها بیشترین تاثیر را بر شما گذاشته اند" درست تر آن است که بجای اینکه سعی کنیم طرحی از سلیقه ی ادبی-هنری مان رسم کنیم آن کتاب هایی را بخاطر بیاوریم که واقعا توانسته اند ما را تغییر دهند. به این ترتیب از نظر من کتاب های درسی بیشترین تاثیر را روی شکل گیری شخصیت ما داشته اند . یعنی نوع رابطه ی ما با آنها، اینکه مقهور آنها بوده ایم یا نه. اینکه جلد و مشما می کردیمشان ی نه. اینکه اسممان را با خط خوش و دورنگ رویشان می نوشته ایم یانه ترسیم کننده ی سرنوشت ما و مشخص کننده ی نوع نگاه ما به جهان و انسانها بوده اند. آنهایی که از این کتاب ها همچون بت نگه داری می کردند از همان موقع نشان داده اند بت پرست های خوبی هستند و معمولا در بززگسالی همان احترام را به رییس شان در اداره و رهبرشان در حکومت می گذارند. من باورم نمی شود کسی که کتاب مزخرف تعلیما دینی یا اجتماعی را جلد و مشما می کرده  و همه ی نگرانی اش این بوده که لبه ی جلدش تا نخورد اصولا در بزرگسالی به وضع موجود معترض باشد یا با معترضین همدلی کند.بنابراین به عنوان تاثیر گذار ترین کتاب من کتاب های درسی را معرفی می کنم. روی خودم و البته روی دیگران.

کتاب دیگری که توانست من را به عمل وادار کند و مستقیما روی زندگی بیرونی ام تاثیر بگذارد "چه باید کرد" نبود. کتابی بود به قطع پالتویی و در پنجاه شصت صفحه که عنوانش چیزی بود در این مایه ها"چگونه هواپیما بسازیم"  ...و من طبق دستورات این کتاب و البته با نوآوری های غلط غلوط خودم توانستم یک کایت کوچک بسازم که قبل از ینکه خودم آزمایشش کنم مادرم متوجه شد و جانم را نجات داد. از آنجایی که کسی اگر در راه هدفی علمی کشته شود شهید محسوب می شود این کتاب من را تا آستانه ی شهادت برده و این تاثیر کمی نیست. همچنین این تنها کتابی است که باعث شده بنده بعد از خواندنش حرکتی به غیر از سیگار کشیدن یا چایی خوردن انجام دهم.

کتاب دیگری که خیلی روی من تاثیر گذاشت کتابی بود که الان اسمش یادم نیست. اما نویسنده اش فهمیمه رحیمی است و قصه ی پسری منزوی است که بخاطر انتقام گیری از مردی که خواهرش را آزار داده  در گوشه ای از خانه ی بسیار بزرگشان یک دستگاه شکنجه ی شخصی می سازد  و مقداری جانور( به گمانم زالو) می اندازد به بدن مرد کذایی و او را در محفظه ای شیشه ای زندانی می کند. پس از آن کتاب من دانستم که می توان منزوی بود و منزوی بودن در جهان یکی از حالت های زندگی کردن است. تازه باعث می شود دخترهای خوشگل هم تلاش کنند آدم را از انزوا خارج کنند و این خیلی لذت بخش است. اسم دختره( اگر با دوست خاله ام  در آن سالها اشتباهش نکرده باشم) هنگامه بود.

دو کتاب سفر به انتهای شب و وجدان زنو هم خیلی رویم تاثیر گذاشته اند. دست کم تا آن اندازه که اسم وبلاگم را بر اساس شان انتخاب کنم. البته شاید دلیل تاثیر گذاری بیش از حد جفت شان آن است که آنها را در سن خیلی کم خواندم. همچنین می توانم کتاب های آمریکای کافکا و ژان کریستف رومن رولان را نام ببرم که هر کدام در مقطعی بسیار بنده را احساسی و اینها کردند.کتاب هایی هم که در بزرگسالی خیلی تاثیر گذار بودند  در جستجوی پروست و کتاب های رولان بارت و ویتگنشتاین و خاطرات اگوستین قدیس بودند  که بخش روشنفکرانه و آبرومند کتاب های تاثیر گذار من را تشکیل می دهند. اگر چیزی یادم بیاید اضافه می کنم.

 پ.ن: این نوعی بازی وبلاگی است که نمی دانم چه کسی راهش انداخته اما من به دعوت و توصیه لئون در آن شرکت کردم .هر کسی که این مطلب را می خواند لطفا در این بازی شرکت کند. بخاطر مادر دوبچه که الان در کما است و هر لحظه احتمال مرگش میرود لطفا در این بازی شرکت کرده و دیگران را به شرکت هرچه پرشکوه تر در آن تشویق کنید.

+

به  بیست سی نفری که همچنان مومنانه به این وبلاگ سر میزنند سلام می کنم و امیدوارم حالشان خوب باشد. به گمانم من به پایان دوران وبلاگ نویسی ام رسیده باشم. یعنی اینطور حدس میزنم. ولی از انجایی که همه چیز از جمله وبلاگ نوشتن و ننوشتن دست خدا(به فرض وجود) است خداحافظی نمی کنم و در عوض هر روز و هر ساعت زورم را میزنم که یک چیز بامزه ، عبرت آموز و ویتگنشتاینی برای تان بنویسم.برای شروع چیزی خواهم نوشت که اسمش را هنوز هیچ چی نشده گذاشته ام "افسانه ی دورود گر خسته"

 ***

درود گر خسته پشت میز بزرگی نشسته بود و داشت ساندویچ کالباس می خورد که برای اولین بار با آن چیز مواجه شد. اولش طبیعتا فکر کرد دارد خواب می بیند و یک گاز به ساندویچش زد تا از از ساندویچ مجانی ای که عالم رویا در اختیارش گذاشته نهایت استفاده را بکند. بعد که دید بیدار نمی شود چند تا گاز دیگر زد. بعد دستش را دراز کرد به آسمان و سعی کرد به ژله ی توت فرنگی فکر کند. حدس میزد که در رویا به هر چه فکر کنی گیرت می آید ولی هر چه زور زد خبری نشد. بعد سعی کرد به دخترخاله اش -وقتی که شانزده ساله بود و هنوز چهار پنج شکم نزاییده بود- فکر کند.حتی جسارت را به انجا رساند که او را با لباس توری و بدون سینه بند تصور کند. اما باز هم نتیجه نگرفت و در تمام مدت آن چیز ساکت و بی حرکت ایستاده بود در جایی که قرار بود دختر خاله هه ظاهر شود. می توان کارهای دیگر درودگر خسته را هم ذکر کرد. مثلا اینکه سعی کرد با چاقو انگشتش را ببرد و دلش نیامد یا اینکه با مشت کوبید توی لپش تا از خواب بپرد. اما همینقدر می گویم که انقدر از این مسخره بازی ها در آورد که آن چیز حوصله اش سر رفت و گفت"ببینم من دقیقا چقدر باید اینجا علاف شم که تو مطمئن شی خواب نیستی؟ " درود گر خسته یا از خجالت یا به علت خستگی(خواه در رویا باشد یا بیداری) دست از تلاش برای بیدار شدن بر داشت.

آن چیز چه بود؟ این به خودی خود می توانست موضوع یک پایان نامه ی کارشناسی ارشد و حتی دکتری باشد. لیکن در آن صورت هیچ تضمینی وجود نداشت کسی بتواند از چنین پایان نامه ای دفاع درستی بکند. مثلا وقتی استاد داور می پرسید "آن چیز چقدر طول دارد" جواب ها می توانست از یک متر تا هزار کیلومتر و حتی بیشتر و حتی کمتر متغیر باشد. لابد تا اینجا گمان کرده اید که با یک چیز معنوی سر و کار دارید؟مثلا یک چیز سیال و  ماورایی که از دنیایی برتر(یا فروتر) سایه ی تاریک(یا روشنش) را می اندازد روی زندگی عادی و معمولی آدمی عادی و معمولی که  یک آدم عادی و معمولی و البته بی سلیقه او را "درود گر خسته" نامیده؟ اما خوب شکی نیست که اشتباه می کنید. آن چیز دقیقا معلوم نبود از کجا آمده اما هر جوری حساب می کردید نمی توانست ماورایی باشد.اگر هم بود از آن جورهایش نبود که خیلی بتواند سایه تاریک یا روشن بر چیزی بینداد. بیشتر می توانست یک بازی کامپیتوری از قرن آینده باشد که یک بچه ی شیطان قسمت ستینگش را دستکاری کرده و قهرمانش عوض اینکه برود قرون وسطی برای شرکت در نمایش واقعی جنگ های صلیبی آمده در یک خانه ی قرن بیستمی از یک ادم  قرن بیستمی از نوع درودگر و خسته اش.یا حتی می توانست هنرپیشه ی نیمه موفق یک برنامه ی دوربین مخفی باشد که در آن سعی می کنند آدمی منزوی را وادار به برملا کردن شرم آور ترین و دم دستی ترین تمایلاتش کنند. و همچنین و حتی و البته می توانست یک اگهی تبلیغاتی باشد. و باز هم البته  این آخری احتمال احمقانه ای است ولی بقول استاد علیرضا آزمندیان ابدا نباید احتمالات احمقانه را از نظر دور داشت.

درود گرخسته نهایتا فکر کرد که از آن چیز بخواهد آرزوهایش را برآورده کند.یعنی اصولا این جور چیزها از این جور کارها می کنند و همه هم می دانند و بهتر است ادمها در این باره بیخودی تعارف تکه پاره نکنند که یعنی ما اصلا تو این باغها نیستیم و نمی دانیم غول چراغ چکارها می کند و نیش عنکبوت رادیواکتیویته چه تاثیرهایی روی پرش ارتفاع و طول آدم می گذارد و از این جور مسائل. بنابراین قهرمان ما برخلاف قهرمانان تعارفی و ریاکار داستانهای دیگر خیلی محترمانه از پشت میز بلند شد و گفت: "من سه تا آرزو دارم. اگر قول بدهی برایم عملی شان کنی قول میدهم آخرین آرزویم آزادی تو باشد." آن چیز پکی به چیزی که می توانست سیگار باشد و می توانست سیگار نباشد زد و چیزی را از دهانش بیرون داد که می توانست دود سیگار باشد و می توانست دود سیگار نباشد. بعد چیزی زد که بطور قطع لبخندی موذیانه بود و سلانه سلانه و حتی می شود گفت عشوه گرانه (آنطور که بعضی ها راه می روند)رفت برای خودش چای بریزد. درودگر خسته یک لحظه درماند که چه عکس العملی نشان بدهد. می توانست برود داد و بیداد کند. مثلا بزند زیر استکان چای. اما در آن صورت چه تضمینی بود که با یک لبخند به شدت تحقیر آمیز از سوی یک آدم خونسرد مواجه نشود؟ آدم خونسردی که دارد یک درودگر خسته ی از کوره در رفته ی مضحک را برانداز می کند؟ بنابراین همه چیز او را به سکوت و شکیبایی دعوت می کرد. توجه دارید برادران و خواهران؟ به سکوت و شکیبایی.

ما در این قسمت از برنامه، درود گرخسته را با آن چیز رها می کنیم و سعی می کنیم به چیزهای بهتری فکر کنیم. به چیزهایی که انقدر ابهام برانگیز و ناراحت کننده نباشند. به چیزهای روشن. باشکوه و امید بخش. به چیزهایی که وقتی سعی می کنی برای شان آرزو کنی نهایتا مودبانه روبرمی گردانند و هر گز( تاکید دوباره از نویسنده است) و هرگز به جایش نمی روند آنطور برای خودشان چای بریزند.و خلاصه ما همه با هم قرار می گذریم و قسم می خوریم  به چیزهایی فکر کنیم که حتی در بدبینانه ترین پیش بینی هایمان ،آن طور که بعضی چیزها راه می روند راه نمی روند.

+


  یک زمانی شاهرخ مسکوب از گم و گور شدن های گاه و بیگاه سهراب سپهری نوشته بود و من فکر کنم چهارده سالم بود و حسابی خوشم آمده بود از مردی که بلد است گم و گور شود و همیشه جلوی چشم نباشد. یعنی راستش آدم مبتذلی بودم( الان هم هستم ولی مطمئنم نه تا آن حد) و دلم می خواست غمگین و گم و گور و محو و از اینجور چیزها به نظر برسم .این طبیعتا ممکن نبود و من بطرز اسفباری پیدا بودم. در خانه یا مدرسه یا یکی از کلاس های الکی خوشانه ای که برای اثبات بی استعدادی ام در همه ی امور می رفتم می شد امد سراغم. نُه یا فوقش ده شب هم اگر خانه نبودم مامانم نگران می شد و در فقدان موبایل زنگ میزد به این طرف و آن طرف و فردا صبحش باید به ده نفر می گفتم در آن ساعتی که مامانم سراغم را از آنها گرفته کجا بوده ام. خلاصه اینطوری بود که گم و گور شدن عمرا مقدور نمی شد. بعد ها فکر کرد م بروم مسافرت و تنهایی برای خودم بگردم و مثل سهراب یک غروب تابستانی ناگهان سر راه یکی از رفقای قدیمی یا دم خانه ی یکی از بچه محل های قدیمی پیدایم بشود. فکر می کردم مثل او برای خودم نقاشی کنم .در ابعاد بزرگ. ساده و با طیف بسیار محدودی از رنگ. درخت که دیگر نمی شد کشید. تصمیم داشتم دست بکشم . دست خودم را. بعد قلموهایم را تمیز نکردم و رنگ رویشان خشک شد و من دیگر حوصله ام نیامد بروم قلمو بخرم و وقتی حوصله پیدا کردم انقدر شعورم رسیده بود که این قبیل ادا و اطوارها مدت ها است تکراری شده و نمی شود از طریقش حتی یک دانه دوست دختر پیدا کرد.

  امروز می توانم به طریقی آرزوی قدیمی ام را عملی کنم .البته مسافرت رفتن های سبک سهراب سپهری یا آنره مالرو ازم ساخته نیست. مسافرت های اینچنینی مثل هر ماجراجویی دیگری شجاعت منحصر بفردی می طلبد که در من یافت نمی شود یا خیلی کم یافت می شود. شجاعت تحمل ملال . این است که هنوز هم که هنوز است اگر تنهایی بروم جایی یا  یک بند کتاب می خوانم یا یک بند تلویزیون می بینم یا یک بند با گیم موبایلم بازی می کنم و در همه حال و هرکجا که باشم هر ده دقیقه یک نگاهی می اندازم  به ساعت که شب شود و یک قرص خواب بخورم و بخوابم.

  با اینهمه و علی رغم این شکست ها ( و البته شکست های دیگری که شرح آن در این برنامه نمی گنجد) امروزه توانسته ام به نحو پسندیده ای به مقام گم و گوری نائل بیایم. البته اغلب جایی نیستم یا لاقل در بنارس و بمبئی نیستم. یعنی وقتی می بیند خبری ازم نیست گمان نکید در حال بالا رفتن از فوجی یا یک چیزی شبیه ان هستم . همین بغل مغل ها روی کناپه ای مبلی نیمکتی چیزی لم داده ام و هر ده دقیقه یک بار به ساعتم نگاه می کنم. به این ترتیب در زندگی ام می توانم مدعی شوم که به یک هدفم رسیده ام. گم و گور شدن . گیریم نه آنطور که در چهارده سالگی در نوشته ی مسکوب خوانده بودم.



ترانه ی مخصوص سرآشپز

ترانه ای برای مردمی که امشب از سرویس ما خوششون اومد: مدیریت سفر به انتنهای شب.

 

تو که اونجا بدون توضیح اضافه نشسته ای پشت سر دختری که ممکن است خوشگل باشد.

با تو هستم.

 

در میز جلویی تان

من که بر آستانه ایستاده ام.

و این زنگ چون سوراصرافیل خبرم می کند چه کسی می آید.

و چی پوشیده.

و آیا اصلا بلد است درست بگوید "هیدگر" یا بر می دارد و

اوه

ای یار

ای یگانه ترین یار

می گوید "هایدگر"

دارید درباره ی چی فکر می کنید؟

من شرط می بینم اگر فکرتان را بخواهیم شیره بگیریم

هیچی ته الک یا جوراب نمی ماند.

هیچی که رنگ و بو داشته باشد.

بعد که آب را بخوشانیم.

اوه .

ای همنفس

ای همدرد

ای ای که در حساب مشترکمان کلی درد به شکل سفته و چک و سایر اوراق مربوطه داریم.

نگاه کن.

یک حجم سخت و سخت و سیاه است.

این فکر ها از کجا آمده "ابو شکم  "

نکن.نخند . نرو. به کوچکترین حشیش متشبث نشو. روح ات را در ازای دو تا لیسیدن زبون به هفدهمین دستیار میک آپ آرایشگر سه شنبه شب های اول ماه آوریل شیطان نفروش/ نفروش.

به کناری ات نگاه کن.

به زخم های کوچولوی پشت گردنش.

 

به موهایی که از بس ریز بوده نتوانسته بتراشد و بکند.

می فهمی برادر.

اه.

برادر جان ...برادر جان.

می فهمی؟

آنها را که تراشیده برای همیشه از دست داده ای.

و دیگر هیچ چیزی نیست. نخواهد بود .هیچ چیز. تو تمام شدی.

و حالا می توانی پولت را بدهی و بروی گم کنی گورت را.

من به تو فکر نمی کنم دیگر.

آوخ...ای ماه درخشنده

اینجا رو ببین.

بالاخره اومد

برو تو بحر عینکش

+

 

بازیگران: لیلا فروهر. گوشی سامسونگ. صدای مردانه.

گوشی سامسونگ در ابعادی غول آسا روی یک پایه کائوچویی روبروی صحنه قرار گرفته. لیلا فروهر که شبیه همین لیلا فروهر خودمان است و بعید نیست اصلا خودش باشد در تمام مدت از سرو کول گوشی بالا می رود و دور و برش می چرخد.

 

گوشی: خب تو به من بگو چرا.

 

لیلا: من نمی دونم واقعا. دلایل مختلفی می تونه داشته باشه. مثلا من یک بار رفتم خونه شهرام دیدم زنش برام پشت چشم نازک می کنه. سیگاری نیست ولی فرت و فرت سیگار روشن می کرد دودش را فوت می کرد توی صورتم. لبهاشو طوری که غنچه می کرد خودشم فکر می کرد شیکه دل آدم به هم می خورد. من اصلش حالم از سیگاری ها به هم می خوره. به اسی هم گفتم اگه بفهمم سیگار می کشی ولت می کنم.اما خب ادم چمیدونه مردم چی فکرایی می کنن خوب ...مثلا من فکر ...

 

گوشی: (حرف لیلا را قطع می کند ): انقدر مزخرف نگو. من می خوام بدونم چرا بین اینهمه آدم تو...

 

لیلا: (بیحوصله و کلافه): چمیدونم بابا... احتمالا تو زیاد به من فکر می کنی یا می خوای جای منو بگیری...یا اصلا عاشقم شدی

 

گوشی: آخه من اصلا به تو فکر نمی کنم. بخصوص از وقتی که مدل موهاتو عوض کردی.

 

لیلا: خوب شده؟ به هنری گفتم یه طوری بزنه که با همیشه فرق کنم. گفت سیاه پرکلاغی کن. گفتم شهره اونجوری کرده. این پیرزنه گوگوش هم تو اون ویدئوی مسخره ش پرکلاغی کرده.

 

گوشی: برو بابا...سگ گوگوش به تو می ارزه.

 

لیلا: زر نزن. تو یکی که عاشق منی ...اگه  نیستی پس خودت بگو چرا تو همه ی بقول خودت حمله هات سرو کله ی من پیدا میشه؟

 

گوشی (افسرده و مغموم) : نمی دونم. شنیدم داستایوفسکی هم دچار این حمله ها میشده.خیلی ها میشدن ...اما نشنیدم که چیزی هم بعدش می گفتن یا نه ...ولی یه بار از رادیو شنیدم پیشگوی المپ دقیقا بعد از حمله جملات نامفهومی می گفته که اگه تفسیرش می کردن می تونستن آینده را پیشگویی کنن ...ولی مال من همیشه ثابته...تو می دونی چرا؟یعنی میشه این هم پیامی از طرف خدایان باشه؟ولی آخه خدایان بهتر از ...چی بگم والله ...

 

لیلا: من اصلا نمیدونم داستایوفسکی و النپ کدوم خرایی ان ...فقط میدونم تو ندونسته عاشق من شدی.

 

گوشی: خانم جان اگه نمیدونی بدون . من گی ام و الان سی ساله عاشق آل پاچینوام.

 

لیلا: (طوری می خندد که گونه هایش به شدت چال می افتد و صدایش می گیرد.خنده ی خشداری که بیش از هرچیز سن اش را لو می دهد): خدا به دور.تو همش شش ماهه ساخته شدی. ولی سلیقه ات خوبه ...آل واقعا جیگره.

 

گوشی: میشه انقدر به من ور نری.

 

لیلا: وا ...خیلی دلت بخواد.

 

گوشی: نمی خواد.

 

لیلا: آخه تو خیلی تنهایی ...درست مثل من.

 

گوشی: ولی تو که تنها نیستی ...همیشه دورت شلوغه. سالم و سرحالم هستی.

 

لیلا:(آهی عمیق می کشد) : باور کن اینطور نیست. صبح ها که از خواب پا میشم همه ی تنم یهویی می لرزه.حمله ممله نیست ها ...از غصه می لرزه.. همش فکر می کنم تنهام تو یه جاده ی طولانی.تازه مثل نقل و نبات فلوکستینم می خورم ...

 

گوشی: منم همین حس ها رو دارم... با این فرق که همیشگیه.بدتر از اون این ترس لعنتیه که تو اصلا درکی ازش نداری.

 

لیلا: من خیلی از مردن می ترسم... بعضی وقت هاهم که فکری میشم حالم بدجوری بد میشه ...اسی می گه هر چی دستامو جلوی صورتت تکون میدم حالیت نمیشه ...میرم زل میزنم به یه نقطه ...یاد مهستی می افتم. یادم میاد که میمیرم یه روز.(چشم هایش مرطوب می شود)

 

گوشی: (با لحنی که انگار دلش خنک شده ): آره می میری. مطمئن باش.

 

لیلا: (کم کم لحنش طوری است که گویی با خودش حرف میزند):بدتر از اون اینه که فکر می کنم وقتی آلبوم جدید ندم مردم کم کم فراموشم می کنن...همه میرن دبی عید نوروز ...

من کجام  اونوقت؟ پوف...هی...

 

گوشی: احتمالا داری تو جهنم کنسرت نوروزی می دی تو هم...

 

لیلا: شوخی نکن ...جدی می گم.

 

گوشی: خوب

 

لیلا: خستم واقعا ....کاش میشد همه چی بهتر باشه

 

گوشی: جی مثلا؟

 

لیلا: چمی دونم ...حس بدی دارم...از همه چی بدم میاد.

 

گوشی:...منم همینطور.

 

لیلا:(شگفت زده و ترسان خطاب به گوشی که دچار لرزشی خفیف شده) چرا داری می لرزی؟همینه؟

 

گوشی: (با حالتی بسیار محزون مثل حالت کسانی که گمان کرده اند بیماری خطرناکشان خوب شده اما کم کم دارند دردهای آشنا را حس می کنند): آره ...کم کم بدترم ..می... (لرزش شدید تر می شود و گوشی از فرط لرزش از روی پایه کائوچویی به زمین می افتد. بعد از چند لحظه صدای لیلا فروهر را از دهان او می شنویم ) : دلم مییاااااااااااد می خوام برررررررررم ....به جون توووووووو....اینم قسسسسسسسسسسم...به جون تو دیگه تو رو دوس ندارم ...به جون تو میرم و تنهات میزارم ....نه دیگه اینجا نه جای توس نه جاااااااای من ...می رم و می بینی پشیمون نمیشمممممم...دلم میاااااااااااااد...می خواااااااام برمممممممم

 

صدایی مردانه خارج از صحنه عربده می کشد: مملی اون گوشی رو بردار ...خودشو کشت .

 

پرده/

+

مواد لازم:  هویج . اب. شکر. پودر قلم گوساله.جعفری. ریواس پوست کنده شده. زرده تخم مرغ. اب پیاز.

 هر کدام به مقداری که در متن ذکر خواهد شد.

 

من : غذایی که می خواهم آموزش بدهم تقریبا ساده است. اول تعدادی هویج را پوست می کنید. تعداد هویج ها بستگی به میل و موجودی تان در منزل دارد. بعد می گذارید خوب بپزد. اما اینکه چه مقدار طول می کشد تا هویج خوب بپزد مسئله ی اساسی است. در واقع اول باید دید که منظور از خوب چیست. ما طبق تعریف افلاطون خوب را مساوی با عادلانه می گیرم و بالعکس. بنابراین اجازه بدهید هویج عادلانه بپزد.اما این یک مقداری مبهم و حتی خنده دار است.پس  برای آن هم که بدانید خود عدالت چیست باید به رساله ی جمهور مراجعه کنید.به طوری که در آن رساله شرح داده شده عدالت معنی پیدا نمی کند مگر آنکه ساختار کل جامعه عادلانه باشد. باید کل جامعه را از نو ساخت. یعنی خواندن جمهور به تنهایی کافی نیست. باید بعد از آن دست به انقلاب بزنید.البته شما کلا دو راه دارید. اول اینکه بیخیال پختن و خوردن این غذای خاص بشوید و بگذارید هویج تان چندتا گربه جوش بخورد و به زندگی سرتاسر اغماض تان ادامه دهید. راه دیگر این است که کمال گرا باشید و مکاویجی را نخورید مگر آنکه هویجش خوب پخته شده باشد.در اینصورت گریزی از انقلاب کردن نیست. البته این هم راه چندان آسانی نیست. ممکن است انقلاب به بیراهه برود و اصلا نتوانید پس از انقلاب جامعه ای داشته باشید که در آن خوب و عادلانه معنی پیدا کند. یا چمیدانم خود شما را همان اول قبل از آنکه لب تان به هویج کذایی بخورد(حتی هویج خام) بگذارند جلوی دیوار و چهار تا تیر ژس خالی کنند وسط سینه تان. اما از من می شنوید به ریسکش می ارزد.

 

منتقد آشپزی : شما مرتکب دو مغالطه شده اید که ناشی از زبان است و به همین دلیل است که می فرمایید برای خوردن هویج پخته ی خوب اول باید انقلاب کرد.. در حالیکه در اینجا منظور از خوب، به اندازه ی کفایت است.

 

من : فرقی نمی کند. برای این هم که بدانید کافی چیست باید مبنایی داشته باشید. می توانید مثلا به یک گیاهشناس رجوع کنید یا یک متخصص گوارش یا یک مهندس کشاورزی یا یک پزشَک تغذیه و یا حتی یک سرآشپز بین المللی و الخ. اگر فرض کنیم از هر کدام از این عالیجنابان صدتا در جهان وجود داشته باشد و اگر قبول کنید که اینها در همه جای جهان پخش اند و اگر باز هم قبول کنید که عقایدشان گاهی چه حد متضاد و چه حد متناقض است به این نتیجه می رسید تعریف افلاطونی را پذیرفتن عین عملگرایی است.

 

منتقد آشپزی: باز هم مغالطه.منظور از کفایت یک مفهوم کلی نیست که برای همه در همه جای جهان جواب بدهد. هویج به اندازه ی کافی باید پخته باشد یعنی هویج به اندازه ی کافی "برای شما" پخته باشد. شما می توانید با آزمون و خطا این را به دست بیاورید. هویج را بیندازید توی آب جوش و بگذارید چند تا قل بخورد. بعد امتحانش کنید. اگر هنوز کافی نبود چند قل دیگر لازم است. اینطوری می توانید ظرف چند ساعت بفهمید که هویج چقدر قل بخورد برای شما ایده آل است.

 

      من: البته این مربوط به وقتی است که من بخواهم برای خودم غذا درست کنم و تازه شخص من هم صلاحیت قضاوت درباره ی اینکه چه چیزی برایم ایده آل است را داشته باشم که نمی دانید چه مسئله ی مناقشه برانگیزی است و اگر واردش شویم هیچگاه مکاویج را نخواهیم خورد.ولی حالا اگر بخاطر کمبود وقت این را بعنوان فرض قبول کنیم که شخصا این صلاحیت را دارم نباید فراموش کرد که الان دارم دستور غذا می نویسم. این یعنی که شخص من اصلا مطرح نیست و باید دستوری"کلی" ارائه کنم.. بنابراین گمان می کنم آسانتر است که مخاطبانم انقلاب کنند تا اینکه آنها را به دست انبوهی از ابهام رها کنم.

 

منتقد آشپزی: شما دیوانه اید.

من : باشد. ولی احتمالا مکاویج هام حرف نداره.

+

 

 

mekabiz par mekabiz

یک بعد از ظهر شرط بستم که در بیست و چهار سالگی خودم را بکشم(اگر بر اثر خوردن سیب زمینی سرخ کرده های آشغال بوفه ی دانشگاه و بهمن کوچیک هایی که آن وقت ها روزی یک بسته می کشیدم نمرده باشم) و طرف مقابلم شرط بست که هر گاه ازدواج کرد، برگه ای را که دونفری امضا کرده بودیم و انگشت هم زده بودیم زیرش نشان همسرش بدهد(دقیقا یک روز بعد از عروسی)...آن وقت ها من عاشق ویتگنشتاین شده بودم( نه اینطوری که ملت الکی می گویند من عاشق جگوار یا سوشی یا چمیدانم آب و هوای کلار دشتم)...واقعا عاشق شده بودم. هر از گاهی به عکس رنگ و رو رفته ای که از ویتگنشتاین لای کتاب تاریخ فلسفه کاپلستون(جلد اول) گذاشته بودم نگاه می کردم و یک جور هایی (طبیعتا به سبک خودم)قربان صدقه اش می رفتم (چیزی در این مایه ها ...ای "مادر ق"...ای "پاکیزه") و بعد هم دنبال این بودم که چیزهای مهمی بنویسم. چیزهایی که محتوایشان "نقد" باشد. تازه فرهنگ فلسفی ولتر را خوانده بودم و فکر می کردم(بدون هر گونه شکسته نفسی طبیعتا) که لازم است بنده هم یک فرهنگ فلسفی بنویسم تا تکلیف خیلی ها(از جمله خودم)با خیلی چیزها روشن شود. دلم می خواست بروم یک جایی خودم را گم و گور کنم. چون متاسفانه جنگ تمام شده بود و نمی شد زیر یورش مواد انفجاری کتاب نوشت(آن وقت ها فکر می کردم فقط باید سرباز صفری چیزی باشی در وسط یک میدان جنگ تا بتوانی چیزی بدرد بخور بنویسی و حالا که جنگ تمام شده باید یک جایی گم و گور شد تا شاید همان تاثیر – یا چیزی شبیه آن را ایجاد کند)

 

کسی که روبرویم نشسته بود و شرط کذایی را با او بسته بودم  پسر خیلی خوش قیافه ای بود که دندان ها و لبش بخاطر سیگار سیاه سیاه شده بود و عجیب این سیاهی به صورتش می آمد. الان یادم نیست که او هم عاشق فیلسوفی چیزی بود یا نه ولی هر از گاهی با دختری که اسمش نازنین بود می آمد پشت دانشکده ادبیات حشیش می کشید.

 

امروز رفتم یک مدرکی چیزی از کیف قدیمی ام پیدا کنم.برگه را پیدا کردم. محتوایش این بود که هر گاه عروسی کرد من  برای او نقش راهب هایی را بازی کنم که بخاطر شگونش،بکارت تازه عروس ها را بر می دارند. حالا چند سالی از بیست و چهار سالگی ام گذشته و شرط را به نحو مفتضحانه ای باخته ام. بعد از دیدن برگه رفتم چند صفحه ای از کتاب درباب یقین ویتگنشتاین را خواندم که آن تاثیر براندازنه را دوباره روی ذهنم بگذارد و جرات کنم بعد از سه سال زنگ بزنم و ببینم طرف عروسی کرده یا نه. تاثیری نگذاشت. در عوضش قرار های تازه ای گذاشتم . مثلا بروم یک دکترا هم به کلکسیون افتخاراتم اضافه کنم. در یکی از همین دانشگاه های معلوم الحال وطنی به آدم های بیست ساله ای که با خودشان قرار می گذارند در بیست و چهارسالگی خودکشی کنند و به آن عمل نمی کنند درس بدهم. بعد از هزار سال این پا و آن پا کردن یک گواهینامه ی رانندگی بگیرم. همه ی تلاشم را بکنم تا شصت ساله شوم و موهایم به طرز آبرومندی سفید شود و دیگر شلوارهایم را خودم بخرم تا بتوانم بپوشمشان.

 

عجیب است که  از همه ی احساس ها و آرمان ها و عشق ها و هوس ها و ترس ها فقط یک چیز باقی مانده. شرمندگی.واقعا می خواستم که این نوشته شبیه داستان نشود. ولی بهرحال شبیه داستان شد. چون  از زور شرمندگی مجبور شدم بجای خیلی چیزها خیلی چیزهای دیگر بگذارم. مثلا کتابی که امروز چند صفحه اش را خواندم درباب یقین نبود(اصلا امروز کتاب نخواندم) و من همیشه ویتگنشتاین را دوست داشتم  اما عاشقش نبودم و آن شخصی که دندانهایش سیاه بود دوست دختر داشت ولی با او حشیش نمی کشید و اسمش هر چیزی(ازجمله نازنین)می توانست باشد .و دیگر اینکه من همیشه این سندروم ارتور رمبو را(بخصوص در آن سالها)مسخره می کردم و هرگز هم نمی خواستم کتابی شبیه فرهنگ فلسفی ولتر بنویسم. با این حال حقیقت  زندگی ام همین  چند خط است و این صادقانه ترین نوشته ای بود که تا بحال درباره ی خودم نوشته ام.

+

 بیشتر چهره ی دوست پسر قبلی اش را بخاطر دارم تا چهره ی خودش را. پسر را همه جا همراه خودش می برد. یک بار هم چیزی گفت در این مایه ها که "فلانی خیلی پسر خوبیه" و این جمله را طوری ادا کرد که من از آن عمق تحقیر و دلسوزی اش را نسبت به آن موجود خوب و مفلوک احساس کنم و فکر کنم اگرچه به اندازه ی کافی آدم خوبی نیستم اما آنقدر جذابم که جای "پسر خوب" را گرفته ام.

 

 این فکر برایم تازه است. همیشه برعکس بوده. یعنی همیشه آن آدم خوب من بوده ام و ان آدم برنده یکی دیگر. شاید همین تغییر فکر باعث ایجاد آن حس ناشناس می شود. آن حس خوبی که مرا وا می دارد تمام عرض یک میدان بزرگ را بدوم برای اینکه سوار رنوی درب داغانی بشوم که تا خرخره پر است.

 

دوست پسر قبلی را نشانده عقب. یک پسر از دوستان قدیمی خودم جلو نشسته همراه با بچه ای که خواهرزاده یا برادرزاده اش باید باشد و به نسبت هفت هشت سالی که دارد درشت است. دوتا دختر دیگر هم عقب نشسته اند که من زیاد نمی شناسمشان. در قاموس او تنها یک جا برای من مانده و آن هم کنار راننده است. باید در طرف راننده را باز نگه داریم. مسیر کوتاه است و ماشیشنش بیشتر از پنجاه تا نمی رود. اما اگر پلیس ببیند بیچاره می شویم.یک لحظه نگاهم از نگرانی ثابت می شود و به این مسئله فکر می کنم اما تا دستش می اید در حوزه ی دیدم همه ی نگرانی ها و این نگرانی بخصوص بخار می شوند.

 

 دوست پسر قدیمی همان پشت که نشسته به لباس هایم اشاره می کند. متلک می پراند. چیزی در این مایه ها که "ماشالله هر روز همین یه ویترین را می چینی" و این حرفش همه ی تنم را از نوعی غرور یا احساس موفقیت می لرزاند. از اینکه این پسر را -که حالا در این روز بارانی به نظرم خیلی خوش تیپ می رسد-  به جایی رسانده ام که مجبور است به من متلک بپراند....

 

 در طول راه حرف نمی زنیم. دختر لاغری است و تیز و عصبی رانندگی می کند. نگاهم روی قسمتی از فرمان ماشین ثابت است و سعی می کنم تقلب نکنم تا دست، خودش دوباره بیاید در حوزه ی دیدم. گفتم که لاغر است و جنس لاغری اش از جنس لاغری ان دسته از دخترهاست که فقط وقتی مچ دستشان را نگاه می کنی از لاغری شان متعجب می شوی. و از همان ها که مچ دستشان پر از تسمه ی چرمی و کش و نخ و زنجیر است و همیشه ی خدا هم یک زخم بین شست و انگشت سبابه شان هست که خونش خشک شده.

 

 واقعا نمی دانم کجا می رویم. اما انگار قرار است برویم جلوی دبیرستانی که بعد از فارغ التحصیلی ام دیگر از جلویش رد نشده ام.آن زمانها که دبیرستان می رفتم با هم آشنا نبودیم.چرا داریم میرویم آنجا؟ نمی دانم. ولی او مصر است که مرا به آنجا ببرد و من برای اولین بار در زندگی ام احساس برده شدن را تجربه می کنم(موقعی که دارم می نویسم، واژه ی "برده" را با ضم "ب" تصور می کنم اما موقع خواندنش با فتح "ب" می بینم و گمان می کنم هردویش درست است) و از آن لذتی می برم که جنسی نیست(باور کنید نیست. یعنی هر چقدر هم ظریف و موشکاف نگاه کنید، نیست.)

 

 چند ساعت قبل اش چند ساعتی می شد که منتظرش بودم. در خانه ی خودش. دوستانش که یکی شان همخانه اش بود نمی دانستند کجا رفته. سر ساعتی که قرار بود بیاید نیامد. من لباس هایم را که خیس از باران بود در آوردم و با هوله ی حمام نشستم روی صندلی کنار تلفن. بعد از دو سه ساعت تاخیر با سرو صدا و عجله آمد. دوست پسر قبلی اش که تمام پله ها را نفس زنان دنبالش دویده بود تو نیامد و همانجا مثل کسانی که پیتزا آورده اند جلوی در ایستاد. خودش اما با کفش های خیس و گلی پرید از اتاقش یک چیزی بردارد و یک لحظه متعجب به من زل زد که چرا حاضر نیستم. گفت می روند توی ماشین تا من بیایم. و همینجا بود که من دوباره همان ویترین همیشگی را چیدم و عرض یک میدان بزرگ را دویدم تا سوار رنوی درب داغانش بشوم.

 

سعی می کنم چهره ی خودش را به یاد بیاورم. ولی چیز زیادی یادم نمی آید. فقط موهای بلند صاف و کاپشن بادگیر سورمه ای و عینک رنگی بزرگ دوست پسر قبلی یادم هست.همان ها باعث می شد در یک روز بارانی خوش تیپ به نظر برسد.اما خدایا. چقدر خوشحال بودم . چرا؟

+

 

در سالهای اخیر سینمای ایران سه تا فیلم شاخص درست کرده که موضوعش "اعتیاد" است و هنرپیشه هایش جایزه گرفته اند و به به و چه چه شنیده اند.طبیعتا من الان نمی خواهم بروم در حیطه ی مسئله ی نقد بازیگری در سینمای ایران و بگویم چرا هر کس نقش عملی ها را بازی می کند جایزه می گیرد و تقدیر می شود. اثبات ریاضی مشنگ بودن ارزیاب های هنری در ایران(شاید به دلیل ریشه ای تری که مانی ب فقدان نهاد هنری می خواندش) حال و حوصله ای می خواهد که علی الحساب من ندارم.

 

اما می خواهم به ایراد مشترک هر سه اشاره کنم. هم در فیلم بسیار ابلهانه ی شمعی در باد که پوران درخشنده با خنگی منحصر بفردش آن را درست کرده و هم در فیلم های نسبتا هوشمندانه تر خون بازی و علی سنتوری یک اشتباه اساسی وجود دارد و آن این است که هر سه گمان می کنند میل به نشئگی و خارج شدن از حال طبیعی و کشتن زمان،ربطی به مزخرفاتی نظیر فقدان امکانات،سرکوب آزادی های احتماعی،معضلات خانوادگی و ...الخ دارد. مولفان این آثار توجه ندارند که ایراد اصلی در خود زندگی است. این زنده بودن است که اغلب غیر قابل تحمل می شود و آدم را وادار می کند میان مصیبت اعتیاد و مصیبت تحمل روزمرگی و کندی زمان،خودش را تاب بدهد تا دست اخر به یک طرف غش کند.

 

حرف در این باره زیاد است اما برای اینکه یک جوری سروته قضیه را هم بیاورم به فیلم درخشان "صورت زخمی" اشاره می کنم. خوب قهرمان ما در آن فیلم اگر خودش را با کوکائین نابود نمی کرد چه اتفاقی برایش می افتاد؟ احتمالا از بیست و سه چهار سالگی این طرف و آن طرف می پلکید و زمان را می کشت تا موهایش سفید شود و بعنوان یک موجودی که مصیبت روزمرگی را تاب آورده آدم حسابش کنند. این خودش جهنم غیر قابل تحملی است.جهنمی که ادم ها ترجیح می دهند درباره اش حرف نزنند.چون فکر می کنند فقط منحصر به آنها است .از طرف دیگر اعتباد مهارگسیخته ی "صورت زخمی" به کوکائین هم جهنمی است که او را وادار می کند همسرش را از خودش براند، نزدیک ترین دوستش را بکشد،خواهرش را به کشتن بدهد و خودش هم در تنهایی و جنون به شکلی ابلهانه تکه پاره شود. اسم این وضعیت دو سر نجس،همانا و هر آینه تراژدی است.

 

خلاصه اینکه درست است. اعتیاد مصیبت است.اما در این گزاره به آسانی می توان واژه ی "اعتیاد" را برداشت و "روزمرگی" را جایگزین کرد. و در اینجاست که تازه ما می فههمیم تراژدی یعنی موقعیتی که راه خروج ندارد.

هیچ چیز،نمی تواند آدم را از تراژدی زنده بودن در امان نگه دارد.علی سنتوری هم اگر در جامعه ای همراه تر زندگی می کرد و مجوز کنسرت هایش لغو نمیشد در خوش بینانه ترین حالتش می شد یکی مثل الویس پریسلی و انوقت انقدر می خورد و می کشید تا بترکد. کسی که این را نمی فهمد خبط بزرگی می کند که درباره ی اعتیاد فیلم می سازد.

 

اما ممکن است بپرسید اینهمه آدم سالمی که به هیچ چیز وابسته نیستند از کجا پیدایشان شده. جواب من روشن است. از جهنم. از جهنم  روزمرگی.خودم هم جزوشان هستم؟ شایدم ها ...شایدم نه.

+

یکی از کاربران محترم اینترنت از طریق جستجوی "حاج آقا اسدی" به وبلاگ من رسیده است. من دیدم بد نیست به این بهانه اطلاعاتی درباره ی این بزرگوار خدمت خوانندگان عرض کنم .هر چند مطمئن نیستم این حاج آقا اسدی همان حاج اقا اسدی باشد.چرا که همانطور که می دانید،جهان پر از حاج آقا اسدی است.

 

حجت الاسلام والمسلمین حاج سید محسن شاه مقصو لو معروف به آقا اسدی در سال هزار و سیصد و یازده هجری شمسی در شهر ماهلو از توابع استان مرکزی متولد شد.تحصیلات ابتدایی را نزد ملا دره گزی که از عرفای خاموش و بی جنجال سرزمین کویری ما است سپری کرد(درباره ی تحصیلات انتهایی اش هیچ خبری موجود نیست)... از کودکی وی نقل می کنند که روزی حاج آقا اسدی(آنروزها او را سدمحسن صدا می کردند) در حالیکه رنگ از رخسارش پریده بود به خانه آمد و به مادر محترمش فرمود:

 

"میز دله گزی داله میله پیش خدا"

 

که مادر محترمش حرفش را باور نکرد و در عوض به او کمی نخودچی داد تا برود زیر درخت انجیر آرام آرام بخورد. سید محسن از کودکی بسیار کنجکاو بود و از این رو هیچ به همسالان خودش نمیبرد. بنابراین بجای اینکه برود آسوده نخودچی بخورد به مکتب خانه برگشت و در را بسته یافت.هرچه به در کوفت صدایی نیامد. تا آنکه امیرزا سراسیمه در را باز کر و با دیدن سید محسن و کاسه ی نخودچی با عصبانیت فریاد کشید:

 

"مگه نگفتم من مُردم ...برو کار دارم"

 

اما سید محسن دست بردار نبود. می دانست که استاد لحظاتی بیشتر در این دنیا نیست و باید بپرسد تا قبل از انکه او دیگر نباشد. بنابراین از لای دست و پای میزدره گزی خزید داخل و ...

 

"وان را که خبر شد خبری باز نیامد"

 

پس از ان سید محسن ساکت تر از همیشه بود.توی خرت و پرت های خرپشته،لای گل های شیپوری،زیر کرسی وقتی همه خواب بودند(یا حتی خواب نبودند)،پشت رخت هایی که مادرش شسته و پهن کرده بود و خلاصه هرجایی که از دید اغیار پنهان بود کز می کرد و صدایش در نمی آمد.

این سکوت و مراقبه ادامه پیدا کرد تا زمانی که سید محسن به سن رشد رسید و مقداری سبیل پشت لبهایش سبز شد. برایش دست بالا کردند و دختر یکی از کسبه ی محترم ماهلو بنام حاجی کربلایی صفر علی طباخ را شیرینی خوردند.  از آن پس مراقبه ی او شکل دیگری پیدا کرد.با اینحال همیشه پس از پرداخت حق النسا که وظیفه ای بود بر گرده اش، شیخ را می دیدی که گوشه ای کز کرده و صدایش در نمی آید...شیخ همواره در خودفرو رفته بود اما  روشن ضمیران معتقدند می توان با رمزگشایی عرفانی اشعار ایشان از سر ِ مکاشفه ی این بزرگوار خبر شد و خبرها باز آورد.

 

ابیاتی از ایشان در مدح سکوت و مراقبه:

 

عمری دراز به سکوت و سکون گذشت

گاهی سپید و سبز، گاهی نگون گذشت

زین منزلی که از آن ساقیان خبر دارند

باید به رخصت صد آزمون گذشت.

 

*** 

یکی دیدم پری رویی بخفته

تنش همچون بلور ِ شسته رفته

برفتم تو خودش را سخت پوشاند

خدایا این خیالش کی می افته

 

 ***

 همه شیر و شکرها بین

نصیب سگ پدرها بود

به ما نوبت شد اما تف

تهٍ دیگ صفرها بود

 

+

- آرش سیگارچی در صدای آمریکا بود و وقتی می خواست درباره ی حمله ی آمریکا به عراق صحبت کند یادش نرفت که بگوید این حمله برای دموکراسی و بر چیدن دیکتاتوری صدام صورت گرفت. به صورتش نگاه می کنم که هنوز جای زخم بر آن است.به کرواتش که کم کم باید به ان عادت کند. به چشمهایش وقتی که تاکید می کند دیگرهیچ وقت سرطان نخواهد گرفت. قدیم ندیم ها به این چیزها نگاه نمی کردم. نهایتا برای از دست رفتن یک انسان دیگر غصه می خوردم. فحشی می دادم و تلویزیون را خاموش می کردم.اما حالا نگاه می کنم و دلم می خواهد این آدم. این ادم بی معرفت که اینچنین بی مزد و مواجب مجیز جنایتکاران را می گوید دیگر هیچ وقت سرطان نگیرد و بتواند بورسی چیزی هم برای خودش بتراشد و همراه با زنی که دوستش دارد در ارامش و امنیت زندگی خوشحالی داشته باشد. پیر شده ام انگار.

 

- قبلا فکر می کردم علاقه ام به برف جنبه ی استتیک دارد.حالا فهمیده ام نخیر. به این بشر علاقه ای اخلاقی دارم. از آن جهت که مقداری همه چیز را مختل می کند و باعث می شود آدم هایی که قرار است به جهان گند بزنند دست کم ده دقیقه دیر سر کارشان حاضر شوند. نمی خواهم مزه بپرانم اما این مثالی که زدم شبیه مزه پراکنی شد. در واقع شاید هم اینطور نشود.یعنی شاید عملا ادم هایی که قرار است گند بزنند دیر سر کارشان نرسند.اما امیدش را که می توان داشت. برف به ادم چنین امیدی می دهد.امیدی اخلاقی به مختل شدن امور.و این تولید لذت و سرخوشی می کند. به همین ترتیب است که از مواحهه با بعضی اثار هنری که "مختل کردن" را مومنانه دنبال می کنند لذت می بریم. انها به ما چنین امیدی می دهند. اینکه چنین بوده اما به حمد تعالی چنین نخواهد ماند.

 

- به آرش سیگار چی برگردیم. طوری حرف میزد که انگار با همه ی اعضای بدنش می خواهد بگوید "ببین من چقدر حق داشتم و چقدر کم توقع بوده ام"...مثل بعضی زن ها و مردهایی که قدیم ندیم ها به اقتضای شغل مادرم برای مشاوره می امدند پیش او. تقریبا همه شان قیافه ی ارش سیگار چی را به خودشان می گرفتند. قیافه ای که نمی شود شرح اش داد. فقط باید یکی از آن مردها یا زن ها را دیده باشید که نه آمده راه حل پیدا کند و نه تغییری در زندگی زناشویی اش بدهد. فقط امده بگوید چقدر بدبخت و مظلوم است، یک چایی بیسکوییت بخورد و برود. قسمت غم انگیز ماجرا این است که می دانیم حق با او است. اما همچنان عصبانی هستیم که چرا بجای اینکه برود مشکل اش  را حل کند یا با آن کنار بیاید یا اصلا خودش را بکشد می اید پیش یک غریبه این حرف ها را می زند. این را درباره ی مراجعین مادرم گفتم. اگرنه بیژن فرهودی که غریبه نیست.

 

- دلم می خواست چیزی درباره جوان بیست و هفت ساله ای که در زندان کشته شد بنویسم. اما نشد. اینجور وقت ها آدم دلش می خواهد موسیقیدان باشد، آنهم از نوع درجه یکش. تا بتواند همه ی خشم اش و بغض اش و انزجارش و احساس بی عرضگی و بیچارگی اش را در قطعه ای بگنجاند و به بیرون پمپاژ کند. اما از انجایی که علی رغم وجود امکانات بسیار، استعدادی در این گناهکار موجود نبود من نه موسیقیدان خوبی شدم و نه اصلا موسیقیدان شدم. بنابراین لطفا اگر قطعه ای شنیدید و چنین احساساتی را در شما بیدار کرد این جوان را به یاد بیاورید که می خواست از دانشگاه پیام نور لیسانس در حقوق بگیرد.

 

دسر

+

هوا که لابد شنیده اید در تهران خیلی سرد است و دست های آدم یخ می کند و در این شرایط  دلش نمی خواهد دستهایش را از جیبش در بیاورد تا با کسی دست بدهد یا به هر طریقی لمسش کند. در این زمینه شعر معروفی از اخوان ثالث هست که رسم است با سردی هوا زمزمه شود. اما من این روزها علاوه بر آن یاد چیز دیگری هم می افتم که این زیر درباره اش نوشته ام.

 ***

کاوه زاهدی، فیلمسازی که اگر بخواهیم به شیوه تلویزیونهای فارسی زبان لس‌ آنجلس به او لقبی بدهیم لقبی خواهد داشت در مایه های‌ «شکست خورده‌ی صحنه‌های جهانی» در آخرین فیلمش من یک معتاد به صکص هستم چگونگی اعتیادش به نوعی صکص را کمی تلخ و کمی بامزه شرح می دهد. آنچه فیلم را از فیلم های پرمدعا تری نظیر «صکص،دروغ، نوارهای ویدئو» متمایز می کند علاوه بر ساختار شبهه مستندش این است که زاهدی بجای ایستادن کنار گود و تحویل دادن تحلیل های کلی درباره ی اعتیاد و صکص، خودش می پرد وسط و نمایشی کمیک و شاید هم تراژیک از روابط خودش با دوست دخترهایش و زنانی که آوازشان مثل آواز سیرن ها همیشه از کنار خیابان به گوش او می رسد ارائه می دهد.
فیلم با آگاهی از شکست های بیرون از صحنه ی کارگردان و بازیگرش (کاوه زاهدی) باور پذیر تر و تلخ تر می شود و گاهی هم می تواند صحنه های درخشانی از جزییات زندگی همه ی ما را نشان بدهد. برای نمونه به صحنه ای در فیلم اشاره می کنم که کاوه با یک زن روسپی به داخل خانه میرود و سعی می کند به بدن برهنه ی زن دست بزند اما دست هایش سرد است و زن این را به او گوشزد می کند و مانعش می شود. کاوه خیلی با جدیت دستهایش را به هم می مالد تا گرم شوند و بتواند به خانم دست بزند و وقتی دست میزند باز هم سرد است. نهایتا منصرف می شود و میرود سراغ گرفتن سرویس دهانی که نوع اعتیادش در سالهای آینده را تعیین می کند. بهرحال وقتی دست ها بخاطر اینکه در برابر هوای بیرون بی دفاعند و خون هم بقدر کافی درشان جریان ندارد سردند، چاره ای نیست جز انکه با عضو گرمی که به شدت هم توسط لباسها محافظت می شود دیگران را لمس کنی. فیلم در نمایش این بیچارگی موفق است و شاید در نمایش عملی شعر زمستان اخوان ثالث که اگر بخواهیم تعارف را کنار بگذاریم نهایتا آدم را ناچار می کند از خیر بیرون آوردن دست ها ازگریببان بگذرد و آن کاری را کند که کاوه کرد. بخصوص که ذوقی هم در زمینه ی تعمیم های شاعرانه داشته باشیم و بدانیم که هوا برخلاف شایعات اداره ی هواشناسی،تقریبا همیشه سرد است.حالا یکبار دیگر، لطفا، آن شعر معروف را با در نظر گرفتن راه حل کاوه بخوانید.
 

+

-من شب ها کابوس جنگ نمی بینم....


ادامه مطلب
+

در نوشته های محمد قائد بخشی هست که من دوست دارم و بخشهایی هست که عصبانی و گاه منزجرم می کند....


ادامه مطلب
+

*ماهی حوض ملکوت*


ادامه مطلب
+

آنچه در زیر می آید پاسخی است به دو دعوت وبلاگی...


ادامه مطلب
+

 

حامد قدوسی اخیرا چند نوشته درباره ی تکاورها در وبلاگش ارسال کرده که اگرچه به اندازه ی توصیه های من در این پست مفید نیست اما بهتر است پیش از خواندن مطلب من  که "دوره ی پیشرفته ی تکاوری" مجسوب می شود دوره ی جامع المقدمات را در اینجا(1 2 3 4) بگذرانید.

 

 مرض وجدان: شما چه تکاور باشید چه نه ممکن است دچار بیماری عذاب وجدان شوید.فرق یک تکاور با یک عدد سرباز صفر که برای زن تیمسار سیب زمینی و گوشت می خرد و بچه ی جناب سرهنگ را به مهد کودک می برد در این است که تکاور سعی می کند کاری را که وجدانش را ناراحت می کند با انجام یک کار دیگر خنثی کند.اما سرباز کچل بدبخت آن کار را راها می کند.مثالی میزنم.فرض کنید شما برای یک شرکتی که چند کارخانه ی ساخت بمب و موشک را بعنوان زیر مجموعه دارد کار می کنید.جنگی در می گیرد و این بمب ها تعدادی آدم را لت و پار می کنند.اگر شما اشخور باشید فورا بخاطر عذاب وجدان کارتان را رها می کنید و میروید در یک مزرعه دور از جماعت خشمگین کلم پرورش می دهید.اما اگر تکاور باشید می روید در آن واحد با شرکتی که کارخانه های زیر مجموعه اش ضد هوایی یا انتی بیوتیک تولید می کند قرار داد می بندید.اینطوری عذاب وجدان را که بهرحال یک چیز مضر برای اقتصاد تکاوری است به یک چیز مفید تبدیل می کنید.به این کار در اصطلاح تکاوری می گویند "استفاده ی بهینه از عنصر نامطلوب" ....این را می توانید در موارد دیگر هم بکار ببرید.

 

مسئله ی عرقگیر: اگر کروات نمیزنید مواظب باشید عرقگیرتان از یقه ی پیرهنتان بیرون نزند.بیرون زدن عرقگیر از یقه ی پیرهن هر کارفرمایی را از کارکردن با شما منصرف خواهد کرد.به دو دلیل.اول اینکه او شما را بعنوان ادمی که حتی بلد نیست عرقگیرش را از دید دیگران پنهان کند ،نامنظم ،غیر قابل اعتماد و ناتوان در ماستامالی و پوشاندن گندکاری های مالی خودش در شرکت تشخیص می دهد و با شما قرارداد نمی بندد.اما دومین دلیل که از دلیل اولی بسیار بسیار مهمتر است این است که او با دیدن همچین صحنه ای یاد بهرام بیضایی افتاده و از انجایی که بهرام بیضایی معروف است که کارفرماهایش(تهیه کننده ی فیلمهایش)را به خاک سیاه می نشاند تاثیر بدی بر ناخودآگاه او خواهد گذاشت و او خودبخود شما را همچون بهرام بیضایی خانه خراب کن تصور خواهد کرد.

 

زاویه ی کله:یک تکاور  هنگام مواجهه با کارفرما به زاویه ی کله اش بی توجه نیست.بعنوان مثال اگر کله ی شما چهل و پنج درجه به سمت بالا متمایل باشد آدمی بی توجه و فیلسوف مسلک به نظر می رسید....اگر هم چهل و پنج درجه به سمت پایین متمایل شود آدمی مظلوم و سر به زیر و حرف گوش کن (یک سرباز صفر که باید توالت ها را بشوید)به نظر می رسید.در واقع اگرچه شما بعنوان یک تکاور باید حرف گوش کن باشید اما بهتر است اینطوری به نظر نرسید.همچنین نباید کله ی شما بدون زاویه هم باشد.چرا که در این صورت ناگزیرید توی چشمهای کارفرما نگاه کنید.در این حالت کارفرما یا گمان می کند شما بهش نظر دارید و از شما می ترسد.یا فکر می کند آدمی پررو یا وابسته به عناصر اطلاعاتی هستید که دلتان می خواهد از مافی الضمیر او سر در بیاورید .بنابراین بهتر است زاویه کله تان پنج درجه به بالا یا پنج درجه به پایین متمایل باشد.

 

دست ها:یک تکاور خوب مثل یک مجری خوب تلویزیونی از دست هایش بهترین بهره را می گیرد.البته لزوما نباید دست های تان  مثل مجری های تلویزیون تکان بدهید.در واقع فرق تکاور با سرباز صفر آش خور کچل دقیقا در این است که سرباز صفر دستهایش را می کند توی جیب اش و تکاور دستهایش را می گذارد در جیبش.اگر شما خود یک تکاور باشید متوجه فرق ان دو خواهید شد.اما بهرحال من توضیح می دهم.کچل فوق الذکر دستهایش را می کند توی جیبش تا گرم شود یا با سوییچش بازی کند یا یک جایی را بخاراند. اما تکاور دستهایش را می گذارد در جیبش تا هر وقت کارفرما خواست سیگاری روشن کند برایش فندک بزند یا هر وقت خودکارش افتاد آنرا بردارد یا در لحظات فوق احساسی لپ کارفرما را بکشد یا باز هم یک جایی را بخاراند.از دست ها غافل نشوید.دست های شما همینطوری الله بختکی اختراع نشده.دست ها ابزاری هستند برای ارتباط گیری با کارفرما.همانطور که بعضی جانوران با شاخک هایشان دشمن را تشخیص می دهند یا جفت پیدا می کنند دست های یک تکاور در ارتباط با کرفرمایش تعریف می شود.

 

تک بیت معجزه آسا: هر چیزی که می نویسید،خواه برگه درخواست وام باشد خواه یک تحقیق تمام عیار درباره ی اصول مناقصه نزد پیامبر اسلام،آنرا با این بیت درخشان مزین کنید:"برگ سبزی است تحفه ی درویش.....چه کند بینوا ندارد بیش"...این روش تقریبا حکم نشان مخصوص میتی کمان را برای تبدیل شدن شما به تکاور ایفا می کند.اگر عمل نکرد احتمالا تقصیر خانم منشی است که مراقب نبوده و لاکش روی صفحه اول نوشته شما ولو شده و این تک بیت درخشان را از نظر رییس شما پنهان کرده است.بنابراین بد نیست محض احتیاط اخر نوشته را هم با این بیت مزین کنید"من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف ...تا به حدی است که اهسته دعا نتوان کرد"که البته کارکرد تک بیت قبلی را ندارد.اما بهرحال از هیچی بهتر است و ممکن است شما را تا دژبانی ارتقا بدهد.

 

فعلا تا همینجا داشته باشید تا یا چیزهای دیگری به ذهن من برسد یا خوانندگان این وبلاگ که الحمدالله همه تکاور محسوب می شوند موارد دیگری را اضافه کنند.

+

متن زیر دو شیوه ی خواندن دارد.اول اینکه بدون توجه به زیر نویس ها آن را تا ته بخوانید...


ادامه مطلب
+

تک و توکی از دوستان لطف کردند و در مدتی که این گناهکار پستی در وبلاگش ارسال نکرده پرسیده اند "چرا نمی نویسی؟"


ادامه مطلب
+

گمان نمی کنم در دنیا کسی باشد که غلاف تمام فلزی را ندیده باشد. اگر هست و این نوشته را می خواند بدود برود ببیند...


ادامه مطلب
+

آقا ما از هک خارج شدیم.با سپاس ویژه از جناب علیرضا شیرازی،مدیر بلاگفا
ادامه مطلب
+

{شخصیت ها به ترتیب حضور :کامنت 1،کامنت2،جادوگر،کامنت3،کامنت4،کامنت پنج،کامنت  6،کامنت7،کامنت 8،کامنت9،کامنت 10 }

 


ادامه مطلب
+

 
سو استفاده ی جنسی از این وبلاگ ممنوع بوده و خاطی مورد پیگرد قانونی و غیرقانونی من قرار خواهد گرفت !