|
آریایی پولدار
|
بازیگران: لیلا فروهر. گوشی سامسونگ. صدای مردانه.
گوشی سامسونگ در ابعادی غول آسا روی یک پایه کائوچویی روبروی صحنه قرار گرفته. لیلا فروهر که شبیه همین لیلا فروهر خودمان است و بعید نیست اصلا خودش باشد در تمام مدت از سرو کول گوشی بالا می رود و دور و برش می چرخد.
گوشی: خب تو به من بگو چرا.
لیلا: من نمی دونم واقعا. دلایل مختلفی می تونه داشته باشه. مثلا من یک بار رفتم خونه شهرام دیدم زنش برام پشت چشم نازک می کنه. سیگاری نیست ولی فرت و فرت سیگار روشن می کرد دودش را فوت می کرد توی صورتم. لبهاشو طوری که غنچه می کرد خودشم فکر می کرد شیکه دل آدم به هم می خورد. من اصلش حالم از سیگاری ها به هم می خوره. به اسی هم گفتم اگه بفهمم سیگار می کشی ولت می کنم.اما خب ادم چمیدونه مردم چی فکرایی می کنن خوب ...مثلا من فکر ...
گوشی: (حرف لیلا را قطع می کند ): انقدر مزخرف نگو. من می خوام بدونم چرا بین اینهمه آدم تو...
لیلا: (بیحوصله و کلافه): چمیدونم بابا... احتمالا تو زیاد به من فکر می کنی یا می خوای جای منو بگیری...یا اصلا عاشقم شدی
گوشی: آخه من اصلا به تو فکر نمی کنم. بخصوص از وقتی که مدل موهاتو عوض کردی.
لیلا: خوب شده؟ به هنری گفتم یه طوری بزنه که با همیشه فرق کنم. گفت سیاه پرکلاغی کن. گفتم شهره اونجوری کرده. این پیرزنه گوگوش هم تو اون ویدئوی مسخره ش پرکلاغی کرده.
گوشی: برو بابا...سگ گوگوش به تو می ارزه.
لیلا: زر نزن. تو یکی که عاشق منی ...اگه نیستی پس خودت بگو چرا تو همه ی بقول خودت حمله هات سرو کله ی من پیدا میشه؟
گوشی (افسرده و مغموم) : نمی دونم. شنیدم داستایوفسکی هم دچار این حمله ها میشده.خیلی ها میشدن ...اما نشنیدم که چیزی هم بعدش می گفتن یا نه ...ولی یه بار از رادیو شنیدم پیشگوی المپ دقیقا بعد از حمله جملات نامفهومی می گفته که اگه تفسیرش می کردن می تونستن آینده را پیشگویی کنن ...ولی مال من همیشه ثابته...تو می دونی چرا؟یعنی میشه این هم پیامی از طرف خدایان باشه؟ولی آخه خدایان بهتر از ...چی بگم والله ...
لیلا: من اصلا نمیدونم داستایوفسکی و النپ کدوم خرایی ان ...فقط میدونم تو ندونسته عاشق من شدی.
گوشی: خانم جان اگه نمیدونی بدون . من گی ام و الان سی ساله عاشق آل پاچینوام.
لیلا: (طوری می خندد که گونه هایش به شدت چال می افتد و صدایش می گیرد.خنده ی خشداری که بیش از هرچیز سن اش را لو می دهد): خدا به دور.تو همش شش ماهه ساخته شدی. ولی سلیقه ات خوبه ...آل واقعا جیگره.
گوشی: میشه انقدر به من ور نری.
لیلا: وا ...خیلی دلت بخواد.
گوشی: نمی خواد.
لیلا: آخه تو خیلی تنهایی ...درست مثل من.
گوشی: ولی تو که تنها نیستی ...همیشه دورت شلوغه. سالم و سرحالم هستی.
لیلا:(آهی عمیق می کشد) : باور کن اینطور نیست. صبح ها که از خواب پا میشم همه ی تنم یهویی می لرزه.حمله ممله نیست ها ...از غصه می لرزه.. همش فکر می کنم تنهام تو یه جاده ی طولانی.تازه مثل نقل و نبات فلوکستینم می خورم ...
گوشی: منم همین حس ها رو دارم... با این فرق که همیشگیه.بدتر از اون این ترس لعنتیه که تو اصلا درکی ازش نداری.
لیلا: من خیلی از مردن می ترسم... بعضی وقت هاهم که فکری میشم حالم بدجوری بد میشه ...اسی می گه هر چی دستامو جلوی صورتت تکون میدم حالیت نمیشه ...میرم زل میزنم به یه نقطه ...یاد مهستی می افتم. یادم میاد که میمیرم یه روز.(چشم هایش مرطوب می شود)
گوشی: (با لحنی که انگار دلش خنک شده ): آره می میری. مطمئن باش.
لیلا: (کم کم لحنش طوری است که گویی با خودش حرف میزند):بدتر از اون اینه که فکر می کنم وقتی آلبوم جدید ندم مردم کم کم فراموشم می کنن...همه میرن دبی عید نوروز ...
من کجام اونوقت؟ پوف...هی...
گوشی: احتمالا داری تو جهنم کنسرت نوروزی می دی تو هم...
لیلا: شوخی نکن ...جدی می گم.
گوشی: خوب
لیلا: خستم واقعا ....کاش میشد همه چی بهتر باشه
گوشی: جی مثلا؟
لیلا: چمی دونم ...حس بدی دارم...از همه چی بدم میاد.
گوشی:...منم همینطور.
لیلا:(شگفت زده و ترسان خطاب به گوشی که دچار لرزشی خفیف شده) چرا داری می لرزی؟همینه؟
گوشی: (با حالتی بسیار محزون مثل حالت کسانی که گمان کرده اند بیماری خطرناکشان خوب شده اما کم کم دارند دردهای آشنا را حس می کنند): آره ...کم کم بدترم ..می... (لرزش شدید تر می شود و گوشی از فرط لرزش از روی پایه کائوچویی به زمین می افتد. بعد از چند لحظه صدای لیلا فروهر را از دهان او می شنویم ) : دلم مییاااااااااااد می خوام برررررررررم ....به جون توووووووو....اینم قسسسسسسسسسسم...به جون تو دیگه تو رو دوس ندارم ...به جون تو میرم و تنهات میزارم ....نه دیگه اینجا نه جای توس نه جاااااااای من ...می رم و می بینی پشیمون نمیشمممممم...دلم میاااااااااااااد...می خواااااااام برمممممممم
صدایی مردانه خارج از صحنه عربده می کشد: مملی اون گوشی رو بردار ...خودشو کشت .
پرده/
مواد لازم: هویج . اب. شکر. پودر قلم گوساله.جعفری. ریواس پوست کنده شده. زرده تخم مرغ. اب پیاز.
هر کدام به مقداری که در متن ذکر خواهد شد.
من : غذایی که می خواهم آموزش بدهم تقریبا ساده است. اول تعدادی هویج را پوست می کنید. تعداد هویج ها بستگی به میل و موجودی تان در منزل دارد. بعد می گذارید خوب بپزد. اما اینکه چه مقدار طول می کشد تا هویج خوب بپزد مسئله ی اساسی است. در واقع اول باید دید که منظور از خوب چیست. ما طبق تعریف افلاطون خوب را مساوی با عادلانه می گیرم و بالعکس. بنابراین اجازه بدهید هویج عادلانه بپزد.اما این یک مقداری مبهم و حتی خنده دار است.پس برای آن هم که بدانید خود عدالت چیست باید به رساله ی جمهور مراجعه کنید.به طوری که در آن رساله شرح داده شده عدالت معنی پیدا نمی کند مگر آنکه ساختار کل جامعه عادلانه باشد. باید کل جامعه را از نو ساخت. یعنی خواندن جمهور به تنهایی کافی نیست. باید بعد از آن دست به انقلاب بزنید.البته شما کلا دو راه دارید. اول اینکه بیخیال پختن و خوردن این غذای خاص بشوید و بگذارید هویج تان چندتا گربه جوش بخورد و به زندگی سرتاسر اغماض تان ادامه دهید. راه دیگر این است که کمال گرا باشید و مکاویجی را نخورید مگر آنکه هویجش خوب پخته شده باشد.در اینصورت گریزی از انقلاب کردن نیست. البته این هم راه چندان آسانی نیست. ممکن است انقلاب به بیراهه برود و اصلا نتوانید پس از انقلاب جامعه ای داشته باشید که در آن خوب و عادلانه معنی پیدا کند. یا چمیدانم خود شما را همان اول قبل از آنکه لب تان به هویج کذایی بخورد(حتی هویج خام) بگذارند جلوی دیوار و چهار تا تیر ژس خالی کنند وسط سینه تان. اما از من می شنوید به ریسکش می ارزد.
منتقد آشپزی : شما مرتکب دو مغالطه شده اید که ناشی از زبان است و به همین دلیل است که می فرمایید برای خوردن هویج پخته ی خوب اول باید انقلاب کرد.. در حالیکه در اینجا منظور از خوب، به اندازه ی کفایت است.
من : فرقی نمی کند. برای این هم که بدانید کافی چیست باید مبنایی داشته باشید. می توانید مثلا به یک گیاهشناس رجوع کنید یا یک متخصص گوارش یا یک مهندس کشاورزی یا یک پزشَک تغذیه و یا حتی یک سرآشپز بین المللی و الخ. اگر فرض کنیم از هر کدام از این عالیجنابان صدتا در جهان وجود داشته باشد و اگر قبول کنید که اینها در همه جای جهان پخش اند و اگر باز هم قبول کنید که عقایدشان گاهی چه حد متضاد و چه حد متناقض است به این نتیجه می رسید تعریف افلاطونی را پذیرفتن عین عملگرایی است.
منتقد آشپزی: باز هم مغالطه.منظور از کفایت یک مفهوم کلی نیست که برای همه در همه جای جهان جواب بدهد. هویج به اندازه ی کافی باید پخته باشد یعنی هویج به اندازه ی کافی "برای شما" پخته باشد. شما می توانید با آزمون و خطا این را به دست بیاورید. هویج را بیندازید توی آب جوش و بگذارید چند تا قل بخورد. بعد امتحانش کنید. اگر هنوز کافی نبود چند قل دیگر لازم است. اینطوری می توانید ظرف چند ساعت بفهمید که هویج چقدر قل بخورد برای شما ایده آل است.
من: البته این مربوط به وقتی است که من بخواهم برای خودم غذا درست کنم و تازه شخص من هم صلاحیت قضاوت درباره ی اینکه چه چیزی برایم ایده آل است را داشته باشم که نمی دانید چه مسئله ی مناقشه برانگیزی است و اگر واردش شویم هیچگاه مکاویج را نخواهیم خورد.ولی حالا اگر بخاطر کمبود وقت این را بعنوان فرض قبول کنیم که شخصا این صلاحیت را دارم نباید فراموش کرد که الان دارم دستور غذا می نویسم. این یعنی که شخص من اصلا مطرح نیست و باید دستوری"کلی" ارائه کنم.. بنابراین گمان می کنم آسانتر است که مخاطبانم انقلاب کنند تا اینکه آنها را به دست انبوهی از ابهام رها کنم.
منتقد آشپزی: شما دیوانه اید.
من : باشد. ولی احتمالا مکاویج هام حرف نداره.
mekabiz par mekabiz
یک بعد از ظهر شرط بستم که در بیست و چهار سالگی خودم را بکشم(اگر بر اثر خوردن سیب زمینی سرخ کرده های آشغال بوفه ی دانشگاه و بهمن کوچیک هایی که آن وقت ها روزی یک بسته می کشیدم نمرده باشم) و طرف مقابلم شرط بست که هر گاه ازدواج کرد، برگه ای را که دونفری امضا کرده بودیم و انگشت هم زده بودیم زیرش نشان همسرش بدهد(دقیقا یک روز بعد از عروسی)...آن وقت ها من عاشق ویتگنشتاین شده بودم( نه اینطوری که ملت الکی می گویند من عاشق جگوار یا سوشی یا چمیدانم آب و هوای کلار دشتم)...واقعا عاشق شده بودم. هر از گاهی به عکس رنگ و رو رفته ای که از ویتگنشتاین لای کتاب تاریخ فلسفه کاپلستون(جلد اول) گذاشته بودم نگاه می کردم و یک جور هایی (طبیعتا به سبک خودم)قربان صدقه اش می رفتم (چیزی در این مایه ها ...ای "مادر ق"...ای "پاکیزه") و بعد هم دنبال این بودم که چیزهای مهمی بنویسم. چیزهایی که محتوایشان "نقد" باشد. تازه فرهنگ فلسفی ولتر را خوانده بودم و فکر می کردم(بدون هر گونه شکسته نفسی طبیعتا) که لازم است بنده هم یک فرهنگ فلسفی بنویسم تا تکلیف خیلی ها(از جمله خودم)با خیلی چیزها روشن شود. دلم می خواست بروم یک جایی خودم را گم و گور کنم. چون متاسفانه جنگ تمام شده بود و نمی شد زیر یورش مواد انفجاری کتاب نوشت(آن وقت ها فکر می کردم فقط باید سرباز صفری چیزی باشی در وسط یک میدان جنگ تا بتوانی چیزی بدرد بخور بنویسی و حالا که جنگ تمام شده باید یک جایی گم و گور شد تا شاید همان تاثیر – یا چیزی شبیه آن را ایجاد کند)
کسی که روبرویم نشسته بود و شرط کذایی را با او بسته بودم پسر خیلی خوش قیافه ای بود که دندان ها و لبش بخاطر سیگار سیاه سیاه شده بود و عجیب این سیاهی به صورتش می آمد. الان یادم نیست که او هم عاشق فیلسوفی چیزی بود یا نه ولی هر از گاهی با دختری که اسمش نازنین بود می آمد پشت دانشکده ادبیات حشیش می کشید.
امروز رفتم یک مدرکی چیزی از کیف قدیمی ام پیدا کنم.برگه را پیدا کردم. محتوایش این بود که هر گاه عروسی کرد من برای او نقش راهب هایی را بازی کنم که بخاطر شگونش،بکارت تازه عروس ها را بر می دارند. حالا چند سالی از بیست و چهار سالگی ام گذشته و شرط را به نحو مفتضحانه ای باخته ام. بعد از دیدن برگه رفتم چند صفحه ای از کتاب درباب یقین ویتگنشتاین را خواندم که آن تاثیر براندازنه را دوباره روی ذهنم بگذارد و جرات کنم بعد از سه سال زنگ بزنم و ببینم طرف عروسی کرده یا نه. تاثیری نگذاشت. در عوضش قرار های تازه ای گذاشتم . مثلا بروم یک دکترا هم به کلکسیون افتخاراتم اضافه کنم. در یکی از همین دانشگاه های معلوم الحال وطنی به آدم های بیست ساله ای که با خودشان قرار می گذارند در بیست و چهارسالگی خودکشی کنند و به آن عمل نمی کنند درس بدهم. بعد از هزار سال این پا و آن پا کردن یک گواهینامه ی رانندگی بگیرم. همه ی تلاشم را بکنم تا شصت ساله شوم و موهایم به طرز آبرومندی سفید شود و دیگر شلوارهایم را خودم بخرم تا بتوانم بپوشمشان.
عجیب است که از همه ی احساس ها و آرمان ها و عشق ها و هوس ها و ترس ها فقط یک چیز باقی مانده. شرمندگی.واقعا می خواستم که این نوشته شبیه داستان نشود. ولی بهرحال شبیه داستان شد. چون از زور شرمندگی مجبور شدم بجای خیلی چیزها خیلی چیزهای دیگر بگذارم. مثلا کتابی که امروز چند صفحه اش را خواندم درباب یقین نبود(اصلا امروز کتاب نخواندم) و من همیشه ویتگنشتاین را دوست داشتم اما عاشقش نبودم و آن شخصی که دندانهایش سیاه بود دوست دختر داشت ولی با او حشیش نمی کشید و اسمش هر چیزی(ازجمله نازنین)می توانست باشد .و دیگر اینکه من همیشه این سندروم ارتور رمبو را(بخصوص در آن سالها)مسخره می کردم و هرگز هم نمی خواستم کتابی شبیه فرهنگ فلسفی ولتر بنویسم. با این حال حقیقت زندگی ام همین چند خط است و این صادقانه ترین نوشته ای بود که تا بحال درباره ی خودم نوشته ام.
بیشتر چهره ی دوست پسر قبلی اش را بخاطر دارم تا چهره ی خودش را. پسر را همه جا همراه خودش می برد. یک بار هم چیزی گفت در این مایه ها که "فلانی خیلی پسر خوبیه" و این جمله را طوری ادا کرد که من از آن عمق تحقیر و دلسوزی اش را نسبت به آن موجود خوب و مفلوک احساس کنم و فکر کنم اگرچه به اندازه ی کافی آدم خوبی نیستم اما آنقدر جذابم که جای "پسر خوب" را گرفته ام.
این فکر برایم تازه است. همیشه برعکس بوده. یعنی همیشه آن آدم خوب من بوده ام و ان آدم برنده یکی دیگر. شاید همین تغییر فکر باعث ایجاد آن حس ناشناس می شود. آن حس خوبی که مرا وا می دارد تمام عرض یک میدان بزرگ را بدوم برای اینکه سوار رنوی درب داغانی بشوم که تا خرخره پر است.
دوست پسر قبلی را نشانده عقب. یک پسر از دوستان قدیمی خودم جلو نشسته همراه با بچه ای که خواهرزاده یا برادرزاده اش باید باشد و به نسبت هفت هشت سالی که دارد درشت است. دوتا دختر دیگر هم عقب نشسته اند که من زیاد نمی شناسمشان. در قاموس او تنها یک جا برای من مانده و آن هم کنار راننده است. باید در طرف راننده را باز نگه داریم. مسیر کوتاه است و ماشیشنش بیشتر از پنجاه تا نمی رود. اما اگر پلیس ببیند بیچاره می شویم.یک لحظه نگاهم از نگرانی ثابت می شود و به این مسئله فکر می کنم اما تا دستش می اید در حوزه ی دیدم همه ی نگرانی ها و این نگرانی بخصوص بخار می شوند.
دوست پسر قدیمی همان پشت که نشسته به لباس هایم اشاره می کند. متلک می پراند. چیزی در این مایه ها که "ماشالله هر روز همین یه ویترین را می چینی" و این حرفش همه ی تنم را از نوعی غرور یا احساس موفقیت می لرزاند. از اینکه این پسر را -که حالا در این روز بارانی به نظرم خیلی خوش تیپ می رسد- به جایی رسانده ام که مجبور است به من متلک بپراند....
در طول راه حرف نمی زنیم. دختر لاغری است و تیز و عصبی رانندگی می کند. نگاهم روی قسمتی از فرمان ماشین ثابت است و سعی می کنم تقلب نکنم تا دست، خودش دوباره بیاید در حوزه ی دیدم. گفتم که لاغر است و جنس لاغری اش از جنس لاغری ان دسته از دخترهاست که فقط وقتی مچ دستشان را نگاه می کنی از لاغری شان متعجب می شوی. و از همان ها که مچ دستشان پر از تسمه ی چرمی و کش و نخ و زنجیر است و همیشه ی خدا هم یک زخم بین شست و انگشت سبابه شان هست که خونش خشک شده.
واقعا نمی دانم کجا می رویم. اما انگار قرار است برویم جلوی دبیرستانی که بعد از فارغ التحصیلی ام دیگر از جلویش رد نشده ام.آن زمانها که دبیرستان می رفتم با هم آشنا نبودیم.چرا داریم میرویم آنجا؟ نمی دانم. ولی او مصر است که مرا به آنجا ببرد و من برای اولین بار در زندگی ام احساس برده شدن را تجربه می کنم(موقعی که دارم می نویسم، واژه ی "برده" را با ضم "ب" تصور می کنم اما موقع خواندنش با فتح "ب" می بینم و گمان می کنم هردویش درست است) و از آن لذتی می برم که جنسی نیست(باور کنید نیست. یعنی هر چقدر هم ظریف و موشکاف نگاه کنید، نیست.)
چند ساعت قبل اش چند ساعتی می شد که منتظرش بودم. در خانه ی خودش. دوستانش که یکی شان همخانه اش بود نمی دانستند کجا رفته. سر ساعتی که قرار بود بیاید نیامد. من لباس هایم را که خیس از باران بود در آوردم و با هوله ی حمام نشستم روی صندلی کنار تلفن. بعد از دو سه ساعت تاخیر با سرو صدا و عجله آمد. دوست پسر قبلی اش که تمام پله ها را نفس زنان دنبالش دویده بود تو نیامد و همانجا مثل کسانی که پیتزا آورده اند جلوی در ایستاد. خودش اما با کفش های خیس و گلی پرید از اتاقش یک چیزی بردارد و یک لحظه متعجب به من زل زد که چرا حاضر نیستم. گفت می روند توی ماشین تا من بیایم. و همینجا بود که من دوباره همان ویترین همیشگی را چیدم و عرض یک میدان بزرگ را دویدم تا سوار رنوی درب داغانش بشوم.
سعی می کنم چهره ی خودش را به یاد بیاورم. ولی چیز زیادی یادم نمی آید. فقط موهای بلند صاف و کاپشن بادگیر سورمه ای و عینک رنگی بزرگ دوست پسر قبلی یادم هست.همان ها باعث می شد در یک روز بارانی خوش تیپ به نظر برسد.اما خدایا. چقدر خوشحال بودم . چرا؟
در سالهای اخیر سینمای ایران سه تا فیلم شاخص درست کرده که موضوعش "اعتیاد" است و هنرپیشه هایش جایزه گرفته اند و به به و چه چه شنیده اند.طبیعتا من الان نمی خواهم بروم در حیطه ی مسئله ی نقد بازیگری در سینمای ایران و بگویم چرا هر کس نقش عملی ها را بازی می کند جایزه می گیرد و تقدیر می شود. اثبات ریاضی مشنگ بودن ارزیاب های هنری در ایران(شاید به دلیل ریشه ای تری که مانی ب فقدان نهاد هنری می خواندش) حال و حوصله ای می خواهد که علی الحساب من ندارم.
اما می خواهم به ایراد مشترک هر سه اشاره کنم. هم در فیلم بسیار ابلهانه ی شمعی در باد که پوران درخشنده با خنگی منحصر بفردش آن را درست کرده و هم در فیلم های نسبتا هوشمندانه تر خون بازی و علی سنتوری یک اشتباه اساسی وجود دارد و آن این است که هر سه گمان می کنند میل به نشئگی و خارج شدن از حال طبیعی و کشتن زمان،ربطی به مزخرفاتی نظیر فقدان امکانات،سرکوب آزادی های احتماعی،معضلات خانوادگی و ...الخ دارد. مولفان این آثار توجه ندارند که ایراد اصلی در خود زندگی است. این زنده بودن است که اغلب غیر قابل تحمل می شود و آدم را وادار می کند میان مصیبت اعتیاد و مصیبت تحمل روزمرگی و کندی زمان،خودش را تاب بدهد تا دست اخر به یک طرف غش کند.
حرف در این باره زیاد است اما برای اینکه یک جوری سروته قضیه را هم بیاورم به فیلم درخشان "صورت زخمی" اشاره می کنم. خوب قهرمان ما در آن فیلم اگر خودش را با کوکائین نابود نمی کرد چه اتفاقی برایش می افتاد؟ احتمالا از بیست و سه چهار سالگی این طرف و آن طرف می پلکید و زمان را می کشت تا موهایش سفید شود و بعنوان یک موجودی که مصیبت روزمرگی را تاب آورده آدم حسابش کنند. این خودش جهنم غیر قابل تحملی است.جهنمی که ادم ها ترجیح می دهند درباره اش حرف نزنند.چون فکر می کنند فقط منحصر به آنها است .از طرف دیگر اعتباد مهارگسیخته ی "صورت زخمی" به کوکائین هم جهنمی است که او را وادار می کند همسرش را از خودش براند، نزدیک ترین دوستش را بکشد،خواهرش را به کشتن بدهد و خودش هم در تنهایی و جنون به شکلی ابلهانه تکه پاره شود. اسم این وضعیت دو سر نجس،همانا و هر آینه تراژدی است.
خلاصه اینکه درست است. اعتیاد مصیبت است.اما در این گزاره به آسانی می توان واژه ی "اعتیاد" را برداشت و "روزمرگی" را جایگزین کرد. و در اینجاست که تازه ما می فههمیم تراژدی یعنی موقعیتی که راه خروج ندارد.
هیچ چیز،نمی تواند آدم را از تراژدی زنده بودن در امان نگه دارد.علی سنتوری هم اگر در جامعه ای همراه تر زندگی می کرد و مجوز کنسرت هایش لغو نمیشد در خوش بینانه ترین حالتش می شد یکی مثل الویس پریسلی و انوقت انقدر می خورد و می کشید تا بترکد. کسی که این را نمی فهمد خبط بزرگی می کند که درباره ی اعتیاد فیلم می سازد.
اما ممکن است بپرسید اینهمه آدم سالمی که به هیچ چیز وابسته نیستند از کجا پیدایشان شده. جواب من روشن است. از جهنم. از جهنم روزمرگی.خودم هم جزوشان هستم؟ شایدم ها ...شایدم نه.
یکی از کاربران محترم اینترنت از طریق جستجوی "حاج آقا اسدی" به وبلاگ من رسیده است. من دیدم بد نیست به این بهانه اطلاعاتی درباره ی این بزرگوار خدمت خوانندگان عرض کنم .هر چند مطمئن نیستم این حاج آقا اسدی همان حاج اقا اسدی باشد.چرا که همانطور که می دانید،جهان پر از حاج آقا اسدی است.
حجت الاسلام والمسلمین حاج سید محسن شاه مقصو لو معروف به آقا اسدی در سال هزار و سیصد و یازده هجری شمسی در شهر ماهلو از توابع استان مرکزی متولد شد.تحصیلات ابتدایی را نزد ملا دره گزی که از عرفای خاموش و بی جنجال سرزمین کویری ما است سپری کرد(درباره ی تحصیلات انتهایی اش هیچ خبری موجود نیست)... از کودکی وی نقل می کنند که روزی حاج آقا اسدی(آنروزها او را سدمحسن صدا می کردند) در حالیکه رنگ از رخسارش پریده بود به خانه آمد و به مادر محترمش فرمود:
"میز دله گزی داله میله پیش خدا"
که مادر محترمش حرفش را باور نکرد و در عوض به او کمی نخودچی داد تا برود زیر درخت انجیر آرام آرام بخورد. سید محسن از کودکی بسیار کنجکاو بود و از این رو هیچ به همسالان خودش نمیبرد. بنابراین بجای اینکه برود آسوده نخودچی بخورد به مکتب خانه برگشت و در را بسته یافت.هرچه به در کوفت صدایی نیامد. تا آنکه امیرزا سراسیمه در را باز کر و با دیدن سید محسن و کاسه ی نخودچی با عصبانیت فریاد کشید:
"مگه نگفتم من مُردم ...برو کار دارم"
اما سید محسن دست بردار نبود. می دانست که استاد لحظاتی بیشتر در این دنیا نیست و باید بپرسد تا قبل از انکه او دیگر نباشد. بنابراین از لای دست و پای میزدره گزی خزید داخل و ...
"وان را که خبر شد خبری باز نیامد"
پس از ان سید محسن ساکت تر از همیشه بود.توی خرت و پرت های خرپشته،لای گل های شیپوری،زیر کرسی وقتی همه خواب بودند(یا حتی خواب نبودند)،پشت رخت هایی که مادرش شسته و پهن کرده بود و خلاصه هرجایی که از دید اغیار پنهان بود کز می کرد و صدایش در نمی آمد.
این سکوت و مراقبه ادامه پیدا کرد تا زمانی که سید محسن به سن رشد رسید و مقداری سبیل پشت لبهایش سبز شد. برایش دست بالا کردند و دختر یکی از کسبه ی محترم ماهلو بنام حاجی کربلایی صفر علی طباخ را شیرینی خوردند. از آن پس مراقبه ی او شکل دیگری پیدا کرد.با اینحال همیشه پس از پرداخت حق النسا که وظیفه ای بود بر گرده اش، شیخ را می دیدی که گوشه ای کز کرده و صدایش در نمی آید...شیخ همواره در خودفرو رفته بود اما روشن ضمیران معتقدند می توان با رمزگشایی عرفانی اشعار ایشان از سر ِ مکاشفه ی این بزرگوار خبر شد و خبرها باز آورد.
ابیاتی از ایشان در مدح سکوت و مراقبه:
عمری دراز به سکوت و سکون گذشت
گاهی سپید و سبز، گاهی نگون گذشت
زین منزلی که از آن ساقیان خبر دارند
باید به رخصت صد آزمون گذشت.
یکی دیدم پری رویی بخفته
تنش همچون بلور ِ شسته رفته
برفتم تو خودش را سخت پوشاند
خدایا این خیالش کی می افته
همه شیر و شکرها بین
نصیب سگ پدرها بود
به ما نوبت شد اما تف
تهٍ دیگ صفرها بود
- آرش سیگارچی در صدای آمریکا بود و وقتی می خواست درباره ی حمله ی آمریکا به عراق صحبت کند یادش نرفت که بگوید این حمله برای دموکراسی و بر چیدن دیکتاتوری صدام صورت گرفت. به صورتش نگاه می کنم که هنوز جای زخم بر آن است.به کرواتش که کم کم باید به ان عادت کند. به چشمهایش وقتی که تاکید می کند دیگرهیچ وقت سرطان نخواهد گرفت. قدیم ندیم ها به این چیزها نگاه نمی کردم. نهایتا برای از دست رفتن یک انسان دیگر غصه می خوردم. فحشی می دادم و تلویزیون را خاموش می کردم.اما حالا نگاه می کنم و دلم می خواهد این آدم. این ادم بی معرفت که اینچنین بی مزد و مواجب مجیز جنایتکاران را می گوید دیگر هیچ وقت سرطان نگیرد و بتواند بورسی چیزی هم برای خودش بتراشد و همراه با زنی که دوستش دارد در ارامش و امنیت زندگی خوشحالی داشته باشد. پیر شده ام انگار.
- قبلا فکر می کردم علاقه ام به برف جنبه ی استتیک دارد.حالا فهمیده ام نخیر. به این بشر علاقه ای اخلاقی دارم. از آن جهت که مقداری همه چیز را مختل می کند و باعث می شود آدم هایی که قرار است به جهان گند بزنند دست کم ده دقیقه دیر سر کارشان حاضر شوند. نمی خواهم مزه بپرانم اما این مثالی که زدم شبیه مزه پراکنی شد. در واقع شاید هم اینطور نشود.یعنی شاید عملا ادم هایی که قرار است گند بزنند دیر سر کارشان نرسند.اما امیدش را که می توان داشت. برف به ادم چنین امیدی می دهد.امیدی اخلاقی به مختل شدن امور.و این تولید لذت و سرخوشی می کند. به همین ترتیب است که از مواحهه با بعضی اثار هنری که "مختل کردن" را مومنانه دنبال می کنند لذت می بریم. انها به ما چنین امیدی می دهند. اینکه چنین بوده اما به حمد تعالی چنین نخواهد ماند.
- به آرش سیگار چی برگردیم. طوری حرف میزد که انگار با همه ی اعضای بدنش می خواهد بگوید "ببین من چقدر حق داشتم و چقدر کم توقع بوده ام"...مثل بعضی زن ها و مردهایی که قدیم ندیم ها به اقتضای شغل مادرم برای مشاوره می امدند پیش او. تقریبا همه شان قیافه ی ارش سیگار چی را به خودشان می گرفتند. قیافه ای که نمی شود شرح اش داد. فقط باید یکی از آن مردها یا زن ها را دیده باشید که نه آمده راه حل پیدا کند و نه تغییری در زندگی زناشویی اش بدهد. فقط امده بگوید چقدر بدبخت و مظلوم است، یک چایی بیسکوییت بخورد و برود. قسمت غم انگیز ماجرا این است که می دانیم حق با او است. اما همچنان عصبانی هستیم که چرا بجای اینکه برود مشکل اش را حل کند یا با آن کنار بیاید یا اصلا خودش را بکشد می اید پیش یک غریبه این حرف ها را می زند. این را درباره ی مراجعین مادرم گفتم. اگرنه بیژن فرهودی که غریبه نیست.
- دلم می خواست چیزی درباره جوان بیست و هفت ساله ای که در زندان کشته شد بنویسم. اما نشد. اینجور وقت ها آدم دلش می خواهد موسیقیدان باشد، آنهم از نوع درجه یکش. تا بتواند همه ی خشم اش و بغض اش و انزجارش و احساس بی عرضگی و بیچارگی اش را در قطعه ای بگنجاند و به بیرون پمپاژ کند. اما از انجایی که علی رغم وجود امکانات بسیار، استعدادی در این گناهکار موجود نبود من نه موسیقیدان خوبی شدم و نه اصلا موسیقیدان شدم. بنابراین لطفا اگر قطعه ای شنیدید و چنین احساساتی را در شما بیدار کرد این جوان را به یاد بیاورید که می خواست از دانشگاه پیام نور لیسانس در حقوق بگیرد.
هوا که لابد شنیده اید در تهران خیلی سرد است و دست های آدم یخ می کند و در این شرایط دلش نمی خواهد دستهایش را از جیبش در بیاورد تا با کسی دست بدهد یا به هر طریقی لمسش کند. در این زمینه شعر معروفی از اخوان ثالث هست که رسم است با سردی هوا زمزمه شود. اما من این روزها علاوه بر آن یاد چیز دیگری هم می افتم که این زیر درباره اش نوشته ام.
***
کاوه زاهدی، فیلمسازی که اگر بخواهیم به شیوه تلویزیونهای فارسی زبان لس آنجلس به او لقبی بدهیم لقبی خواهد داشت در مایه های «شکست خوردهی صحنههای جهانی» در آخرین فیلمش من یک معتاد به صکص هستم چگونگی اعتیادش به نوعی صکص را کمی تلخ و کمی بامزه شرح می دهد. آنچه فیلم را از فیلم های پرمدعا تری نظیر «صکص،دروغ، نوارهای ویدئو» متمایز می کند علاوه بر ساختار شبهه مستندش این است که زاهدی بجای ایستادن کنار گود و تحویل دادن تحلیل های کلی درباره ی اعتیاد و صکص، خودش می پرد وسط و نمایشی کمیک و شاید هم تراژیک از روابط خودش با دوست دخترهایش و زنانی که آوازشان مثل آواز سیرن ها همیشه از کنار خیابان به گوش او می رسد ارائه می دهد.
فیلم با آگاهی از شکست های بیرون از صحنه ی کارگردان و بازیگرش (کاوه زاهدی) باور پذیر تر و تلخ تر می شود و گاهی هم می تواند صحنه های درخشانی از جزییات زندگی همه ی ما را نشان بدهد. برای نمونه به صحنه ای در فیلم اشاره می کنم که کاوه با یک زن روسپی به داخل خانه میرود و سعی می کند به بدن برهنه ی زن دست بزند اما دست هایش سرد است و زن این را به او گوشزد می کند و مانعش می شود. کاوه خیلی با جدیت دستهایش را به هم می مالد تا گرم شوند و بتواند به خانم دست بزند و وقتی دست میزند باز هم سرد است. نهایتا منصرف می شود و میرود سراغ گرفتن سرویس دهانی که نوع اعتیادش در سالهای آینده را تعیین می کند. بهرحال وقتی دست ها بخاطر اینکه در برابر هوای بیرون بی دفاعند و خون هم بقدر کافی درشان جریان ندارد سردند، چاره ای نیست جز انکه با عضو گرمی که به شدت هم توسط لباسها محافظت می شود دیگران را لمس کنی. فیلم در نمایش این بیچارگی موفق است و شاید در نمایش عملی شعر زمستان اخوان ثالث که اگر بخواهیم تعارف را کنار بگذاریم نهایتا آدم را ناچار می کند از خیر بیرون آوردن دست ها ازگریببان بگذرد و آن کاری را کند که کاوه کرد. بخصوص که ذوقی هم در زمینه ی تعمیم های شاعرانه داشته باشیم و بدانیم که هوا برخلاف شایعات اداره ی هواشناسی،تقریبا همیشه سرد است.حالا یکبار دیگر، لطفا، آن شعر معروف را با در نظر گرفتن راه حل کاوه بخوانید.
-من شب ها کابوس جنگ نمی بینم....
در نوشته های محمد قائد بخشی هست که من دوست دارم و بخشهایی هست که عصبانی و گاه منزجرم می کند....
*ماهی حوض ملکوت*
آنچه در زیر می آید پاسخی است به دو دعوت وبلاگی...
حامد قدوسی اخیرا چند نوشته درباره ی تکاورها در وبلاگش ارسال کرده که اگرچه به اندازه ی توصیه های من در این پست مفید نیست اما بهتر است پیش از خواندن مطلب من که "دوره ی پیشرفته ی تکاوری" مجسوب می شود دوره ی جامع المقدمات را در اینجا(1 2 3 4) بگذرانید.
مسئله ی عرقگیر: اگر کروات نمیزنید مواظب باشید عرقگیرتان از یقه ی پیرهنتان بیرون نزند.بیرون زدن عرقگیر از یقه ی پیرهن هر کارفرمایی را از کارکردن با شما منصرف خواهد کرد.به دو دلیل.اول اینکه او شما را بعنوان ادمی که حتی بلد نیست عرقگیرش را از دید دیگران پنهان کند ،نامنظم ،غیر قابل اعتماد و ناتوان در ماستامالی و پوشاندن گندکاری های مالی خودش در شرکت تشخیص می دهد و با شما قرارداد نمی بندد.اما دومین دلیل که از دلیل اولی بسیار بسیار مهمتر است این است که او با دیدن همچین صحنه ای یاد بهرام بیضایی افتاده و از انجایی که بهرام بیضایی معروف است که کارفرماهایش(تهیه کننده ی فیلمهایش)را به خاک سیاه می نشاند تاثیر بدی بر ناخودآگاه او خواهد گذاشت و او خودبخود شما را همچون بهرام بیضایی خانه خراب کن تصور خواهد کرد.
زاویه ی کله:یک تکاور هنگام مواجهه با کارفرما به زاویه ی کله اش بی توجه نیست.بعنوان مثال اگر کله ی شما چهل و پنج درجه به سمت بالا متمایل باشد آدمی بی توجه و فیلسوف مسلک به نظر می رسید....اگر هم چهل و پنج درجه به سمت پایین متمایل شود آدمی مظلوم و سر به زیر و حرف گوش کن (یک سرباز صفر که باید توالت ها را بشوید)به نظر می رسید.در واقع اگرچه شما بعنوان یک تکاور باید حرف گوش کن باشید اما بهتر است اینطوری به نظر نرسید.همچنین نباید کله ی شما بدون زاویه هم باشد.چرا که در این صورت ناگزیرید توی چشمهای کارفرما نگاه کنید.در این حالت کارفرما یا گمان می کند شما بهش نظر دارید و از شما می ترسد.یا فکر می کند آدمی پررو یا وابسته به عناصر اطلاعاتی هستید که دلتان می خواهد از مافی الضمیر او سر در بیاورید .بنابراین بهتر است زاویه کله تان پنج درجه به بالا یا پنج درجه به پایین متمایل باشد.
دست ها:یک تکاور خوب مثل یک مجری خوب تلویزیونی از دست هایش بهترین بهره را می گیرد.البته لزوما نباید دست های تان مثل مجری های تلویزیون تکان بدهید.در واقع فرق تکاور با سرباز صفر آش خور کچل دقیقا در این است که سرباز صفر دستهایش را می کند توی جیب اش و تکاور دستهایش را می گذارد در جیبش.اگر شما خود یک تکاور باشید متوجه فرق ان دو خواهید شد.اما بهرحال من توضیح می دهم.کچل فوق الذکر دستهایش را می کند توی جیبش تا گرم شود یا با سوییچش بازی کند یا یک جایی را بخاراند. اما تکاور دستهایش را می گذارد در جیبش تا هر وقت کارفرما خواست سیگاری روشن کند برایش فندک بزند یا هر وقت خودکارش افتاد آنرا بردارد یا در لحظات فوق احساسی لپ کارفرما را بکشد یا باز هم یک جایی را بخاراند.از دست ها غافل نشوید.دست های شما همینطوری الله بختکی اختراع نشده.دست ها ابزاری هستند برای ارتباط گیری با کارفرما.همانطور که بعضی جانوران با شاخک هایشان دشمن را تشخیص می دهند یا جفت پیدا می کنند دست های یک تکاور در ارتباط با کرفرمایش تعریف می شود.
فعلا تا همینجا داشته باشید تا یا چیزهای دیگری به ذهن من برسد یا خوانندگان این وبلاگ که الحمدالله همه تکاور محسوب می شوند موارد دیگری را اضافه کنند.
متن زیر دو شیوه ی خواندن دارد.اول اینکه بدون توجه به زیر نویس ها آن را تا ته بخوانید...
تک و توکی از دوستان لطف کردند و در مدتی که این گناهکار پستی در وبلاگش ارسال نکرده پرسیده اند "چرا نمی نویسی؟"
گمان نمی کنم در دنیا کسی باشد که غلاف تمام فلزی را ندیده باشد. اگر هست و این نوشته را می خواند بدود برود ببیند...
{شخصیت ها به ترتیب حضور :کامنت 1،کامنت2،جادوگر،کامنت3،کامنت4،کامنت پنج،کامنت 6،کامنت7،کامنت 8،کامنت9،کامنت 10 }
یک جنبه ی ناخوش ایند وبلاگ این است که مدام دعوت ات می کند به نوشتن.مثل همبسترسیری ناپذیری که وادارت می کند در حالیکه نه میلی در سرت هست و نه رمقی در تنت،دوباره شروع کنی...
فیلم های کیارستمی ام عصبانی نمی کند .موسیقی ام به وجد نمی آورد
و دیگر دلم نمی خواهد روی کسی بالا بیاروم...
...از اینجا می خواهم خاطره نویسی کنم.باید به مخم خیلی فشار بیاورم چون چند سالی است که از ایران دور هستم و بیست سالی هم هست که عملا از مغزم کار نکشیده ام...
...این قضیه ی سیبی که حوا خوردنش را به ادم پیشنهاد داد دقیقا تا کی می خواهد بعنوان یک اسطوره ی خیلی یاغیانه و باحال و جالب توجه،در نوشته ها،فیلم ها و نقاشی های بعضی خانم های محترم تکرار شود؟...
فوکو می گوید غرب،با وادار کردن "س ک س" به سخن گفتن کنترلش می کند.....
مثلا این سمیه کاشانی در جلسه ی معارفه همش "اینجا " و "اونجا" می کرد ....
یکی دو ماه پیش می خواستم دربار ه ی رمان "شطرنج با ماشین قیامت"نوشته ی حبیب احمدزاده چیزی در این وبلاگ بنویسم...